Andisheh Karami

Where word and colour meet, in the space between languages

فارسی

شعر و نثر به فارسی؛ متن‌های اصلی.

  • یک توانستنِ بزرگ؛ به اندازه‌ی زندگی

    یک سال قبل‌. همین روزها. که بیدار شده بودم و بهار رفته بود. و ترسیده بودم. و ترس مانده بود. و اضطراب…

  • دیالکتیک بی‌پایانی

    ملانکولیا در من است و من در ملانکولیا. رنج و سرمستی مادرانگی؛ پستان‌هام از هجوم قطرات سفید تیر می‌کشند؛ و دهانِ کودک…

  • ریزشِ نور

    فصل رهایی بود. هست هنوز؟ روزها و شب‌ها به انتظارِ ابر و باران نشسته بودم. سکوت بود و نور. و گاه‌گاهی بادی…

  • لمسِ بارورِ پاییز

    پاییز یکهو نیامد. آرام آرام می‌آید. آرام آرام شیدا می‌کند. برخلاف همیشه. برخلاف سال‌های قبل. دیروز کمی پاییز بود. امروز کمی کمتر.…

  • نوید

    یکی کشته شد. امروز. که هنوز لابد سپیده نزده بوده. خوابم. خوابی عمیق، و خواب می‌بینم. ساعت چهار و بیست دقیقه‌ی نیم‌شب.…

  • نیمه‌ی تاریک، نیمه‌ی روشن

    یک طرف جنگل و طرف دیگر دریا. هر دو اما بی‌که خزانی داشته باشند. یکی همیشه سبز و دیگری همیشه آبی. آبی‌تر…

  • طوفانِ موسمی

    نشسته‌ام میان پنجره‌های باز خانه و تمامِ تو مثل طوفانی موسمی، در تمامِ خانه می‌پیچد. در سکوتِ رخوت‌ناکِ تابستانی که گویی پایانی…

  • برای فرداها، برای خودم؛ اگر مانده بودم

    مرده می‌برن کوچه به کوچه. و من از مرگ می‌ترسم. تصویر گورهای جمعی کرمان از پشت پلک‌هام دور نمی‌شود: رودخانه‌ای مارپیچ از…

  • دل‌خون

    دیگه یادمون نیست آخرین بار کِی و چه وقت توی این مملکت دل‌مون خون نبوده…یک‌بار در آبان اتفاق افتاد، و حالا همه‌ی…

  • پیتوس‌های رونده

    کاشی‌های سفید. روح چگونه به محراب می‌رسد؟ زن از خود می‌پرسد. معراج یا محراب؟ زن می‌پرسد. از خود. میلی کوبنده سر می‌کشد.…

  • می‌بینی، ما انسان نیستیم.

    گیجی و سردرگمی. حسی ناآشنا و محو. هیچ‌وقت فریاد زده‌ام؟ هیچ‌وقت خواسته‌ام فریاد بزنم؟ این طور پرسیدن یعنی نه؟ نمی‌دانم. شاید زده…

  • رویای مه‌زده

    چشم می‌بندم. انگشت‌هام را روی شقیقه‌ها می‌گذارم و خیال را می‌جورم که لحظه‌ای از آنچه گذشته را به یاد بیاورم. و درد…

  • Es ist alles über die Zeit

    پرده اول [اوپرای باخ در پس‌زمینه] مرد: [تصویر روشنای سیگار در سیاهی شب] آه…زن: آخرین سیگار بود؟مرد: من یک نخ دیگه دارم!زن:…

  • چرا حرف می‌زنم هنوز؟

    چند دقیقه از شش صبح گذشته. سردردِ مستی بیدارش کرده. مستی‌ای مخلوط شده از شراب سرخ و آبجو. لحظه‌ای همه چیز فراموش…

  • مستور و مست

    اتفاقی افتاده. تصویر واضح نیست. اما هست. تصویری هست که تار می‌بینمش. از مجهول به طرف معلوم می‌رود. یا معلومی‌ست که به…

  • زهدانی در باروریِ مدام

    روز که در حال تمام شدن بود، من در حال بارور شدن بودم. کلمه مثل جنینی زودبارور درونم جان می‌گرفت. هر چه…

  • کولیِ مستِ جاده‌ها

    و مرگ، آغاز بود. و من از پاییز آمده بودم. وقتِ مرگِ برگ‌ها. وقتِ مرگ به دنیا آمده بودم و حالا بهار…

  • بیدار شدم و بهار رفته بود

    نوشتن شاید بیرون از خودِ نوشتن باشد، در نوعی بی‌ترتیبی در زمان‌ها: بین نوشتن و آنچه نوشته شده، بین آنچه نوشته شده…

  • دلتا

    می‌خواهم شعری بنویسم: آغوشت کجاست؟ دلتای درد اما منتشر شده در رگ‌ها. من در تو و تو در من، شعری خواهم نوشت.…

  • پایانِ زن

    زن، برهنهباد، ناآرامنه بادی آرام و نه رهگذری صبورناآرام چنان‌که باکرگی آفتاب را می‌برد زن، دست می‌کشدرازی نیستردِ دستی نیستریگ‌ها روان زن،…