← All texts

,

همیشه رهایم کن

English · Deutsch · فارسی

یادمان داده بودند
معشوق را
تنش را
اندیشه اش را
لحظه هایش را
به تصاحب درآوریم.

یادمان داده بودند
اسیر شویم
زن بودیم و اسارت را آرزو می کردیم
زن بودیم و جز تن نبودیم
اندیشه از آنِ ما نبود
بی مرد و دست هایش
بی سر و سامان بودیم.

شبیهِ یاد گرفتنِ اولین کلمه
وابستگی را به خوردمان دادند
میانِ عشق و دوست داشتن
سردرگم ماندیم
از تنهایی گریزان و از تنها بودن با خود
گریزان تر
ما خود، وحشتِ خودمان شده بودیم.

پس از نخستین رهایی
مردیم
وجودمان را انکار کردیم
یادمان داده بودند
با دیگری خود را ببینیم
بی او هیچ نبودیم
بی شوهر.

رفتن برای رسیدن بود
و مسیر از آنِ ما نبود
و لذت، در مقصد بود
و وقتی رسیدیم
هیچ نیافتیم.

تنها رفتن را آغاز کردم
تنها، با آینه ای برابرم
فراموش کار شدم
آموخته هایم را
درون کوله ام ریختم
و در ابتدای سفر جا گذاشتمش
هر چه پیش تر می رفتم
آینه شفاف تر می شد
و من زیباتر.