Andisheh Karami

Where word and colour meet, in the space between languages

فارسی

شعر و نثر به فارسی؛ متن‌های اصلی.

  • تخت‌های اِزمی لنوکس

    از درد است که شروع می‌شود. از خراشی کوچک که زائده‌ای را به خود کشیده باشد و مانده باشد و به بلوغ…

  • ماموران خیرگی به تماشای پایان

    یکی کشته شد. امروز. که هنوز لابد سپیده نزده بوده. خوابم. خوابی عمیق، و خواب می‌بینم. ساعت چهار و بیست دقیقه‌ی نیم‌شب.…

  • از بس که برگشتن نمی‌داند

    نشسته‌ام که برگردد. که لحظه‌ای پشت سرش را نگاه کند. ببیندم که لبت کجاست که خاک چشم به راه است. نمی‌بیند. لحظه‌ای…

  • Ophelia

    به ساعت کارمندی بیدار شدم. همه چیز پریده و جز تصویری یا صدایی محو و تار چیزی در خانه نیست. چیزی بوده…

  • سرزمین تپه ماهورهای اندوه

    ما چه کار تونستیم بکنیم. چه کار کردیم. به خودمون باشه، شق‌القمر کردیم. به واقعیت، هیچ کار. نمی‌شه عکس‌ها رو ببینی و…

  • نگاهِ خیره‌ی اولیسم در ابدیت و یک روز

    روزهایی هستن که آروم و ملایم شروع می‌شن. و آروم‌تر حرکت می‌کنند. زمان به خواب‌آلودگی فروردین و ادریبهشت، آهسته و با طمأنینه…

  • ما به اندازه‌ی اختلاف ساعت‌های‌مان از هم دوریم

    نارنجیِ چمدانم را وقتی روی ریل می‌بینم که تقریبا نصفِ مسافرها رفته‌اند. چمدان را برمی‌دارم و به طرف سالن انتظار می‌روم. تنها…

  • امشب ماه کامل بود و ماه من نبود

    حرف‌های من با تو | از دل‌تنگی شروع می‌شوند | همیشه. | از دل‌تنگی، | از ماه | و از سفیدی پیراهن…

  • ماه در حلقه انگشتر

    دو حبه قند در فنجان می‌اندازم و هم می‌زنم، و دل به خیالِ ماهان می‌دهم که جمع کرده و رفته است.تاب موهایش…

  • جان، دلی‌ست که می‌خندد

    آن‌چه از کلمات می‌دانم محدود است. زیاد خوانده‌ام و کمتر به خاطرم مانده. و تقریبا همیشه به این نتیجه رسیده‌ام که تمام…

  • سیارک ۲۰۱۱ ES۴

    سیارک ۲۰۱۱ ES۴ فردا به زمین نزدیک می‌شود. و بی‌مکثی حتا به اندازه یک‌هزارم ثانیه از کنار زمین رد می‌شود. سیارکی از…

  • دل از من برد و روی از من نهان کرد

    در سکوت می‌گذرد. در بی‌حسی. در خلأیی ناپیدا. پیداست. منم. خالیِ کلمات از من. خالیِ من از کلمات. خالیِ من از احساس.…

  • کلامی نیست، کلمه‌ای هست.

    غم نیست، اما سوزشی هست. اندوه نیست، اما آوازی هست. دلیل نیست، اما مدلولی هست. دود نیست، اما آتشی هست. رخت نیست،…

  • به پرو پناه می‌آوری

    که این‌طور، پس مردم می‌آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‌کنم می‌آیند تا بمیرند. || راینر ماریا ریلکه || دفترهای مالده…

  • بی‌تخیلی

    می‌نویسم. بی‌تخیل می‌نویسم. بی‌خاطره حتا. همان روز که مورچه‌ها زیر پاهای دوازده سالگی‌ام صف بسته بودند و نور نیم‌روزی از شکاف‌های خورنده‌ی…

  • از سپیدی و نازکی پیراهن نشت می‌کند

    روشنایی آخر تیر بود یا اول مرداد، جون بود یا ژوییه؟ فقط می‌دانم اوت نبود. روشن روشن هم نبود. کمی ابر، کمی…

  • کمی مانده به 52 هرتز

    خالی‌ام گاهی، در لحظاتی بس دراز.مجهول‌الهویه‌ام.هراس برمی‌انگیزد ابتدا و بعد، به یمن واقعه‌ای سعد، می‌گذرد. و بعد ثابت می‌ماند. “مارگریت دوراس” خالی‌ایم…

  • تنها دلتنگی‌ست که همیشه شناور می‌ماند.

    همه چیز غرق می‌شود؛ و تنها دلتنگی‌ست که همیشه شناور می‌ماند. رها و سبک روی آب‌های آزاد، روی موج‌های خواب، این سو…

  • ما شاد نبودیم، اما شکل غم هم نبودیم.

    ما شاد نبودیم، اما شکل غم هم نبودیم. لب‌هامان خنده نداشت، اما اندوه هم نداشت. چشم‌هامان برق و درخشش نداشت، اما اشک…

  • برزخیم ما

    هيچ وقت به اندازه اين روزها و اين شب ها از اين كشور متنفر نبودم. نمى تونم حتى احساس خودم رو بفهمم.…