شعر و نثر به فارسی؛ متنهای اصلی.
-
حبابها
تمایل بیاندازهای به گریه دارم بیهیچ دلیل مبهمی و بیهیچ دلیل واضحی بیهیچ اما مثل یک الهام میدانم که باید گریه کنم…
-
مرثیهای برای خواب و برای بیداری
روزها را یادم نیست. شبها را هم. تاریخها را هم. یکی از همین روزهایی که یادم نیست کی بود، وسط روز کاری،…
-
سنگینیِ بیداری
ده روز، دوازده روز یا شاید دو هفته پیش بود. خانهی پ بودم. همین نزدیکی خانهی خودم. خاطرهی مشترکی را تعریف میکرد…
-
امروز گاوها را به خانه آوردم
برف باریده بود یا نباریده بود، چشم که باز کردم خانه را آفتاب برده بود. دانههای طلایی خودشان را تا آبیِ ملحفههای…
-
عریانتر از هر چراغی
اول پاییز بود و بعد تاریک شد. برگهای نور، قطره قطره جذب زمین شدند و تاریکی، شاخه شاخه عریانتر شد. پاییز تاریک…
-
کرانهی البه
در فاصلهای که آن کلاغ از بالای سر ما پرید تا وقتی که پردهها از بغضی پنهانی پر شدند، زمان زیادی نگذشت.…
-
یک عاشقانهی آرام
هرگز ندیده بودمروحم رادر این پرواز بیوقفهدر این باران مدامسیگار؟سیگارو آه خیس از بارانشناورم در زمانو تو چون آهنرباییبه خود میکشانیامپروست؟پروستو آه…
-
اوفلیا؛ ناقوس نیمشب
زن به انتظار نشسته، در خوابهایی که به کابوس میزنند تازگی: مردِ رفته میآید. نیامده برمیگردد. زن چشم چسبانده به شیشه. به…
-
دروغ میگویند
چشمها دروغ میگویند. آنها آینه نیستند. تظاهر به آینه بودن میکنند و همه هم باور کردهاند. آنقدر که گفته بودند چشمها که…
-
کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند
نیمی سکوتم و نیمی سکوت. سکوتی بیرون از آب؛ سکوتی درون آب. نیمی در سنگینیِ آب؛ نیمی در سنگینیِ هوا. نیمی در…
-
وحوشِ دائمالنعوظ
قدیمتر میگفتند بالاتر از سیاهی رنگی نیست. حتما درست میگفتند. بیشتر از محله و شهر نرفته بودند و بلندتر از صدای موذن…
-
با چشمان باز بسته
چشم میبندم. انگشتهام را روی شقیقهها میگذارم و خیال را میجورم که لحظهی آغازش را ببینم. از چه ساعتی و چه دقیقهای.…
-
در مرز رودخانه و مه
رنج که میکشم، کلمه همه جا هست. کلمات دهنده و بخشنده که میل به برونریزی دارند. در آستانهی درد میایستند که رهگذری…
-
والس در جادهی کومپوستلا
روز با سقوط آغاز میشودو شب با بازوانِ توو من که آرامم در سقوطو آرامترم در تودر تو و نوای شبانهی ارکستر…
-
دیالکتیک رهایی
اشتباه میکنند که میگویند زندگی تکرارناپذیر است. در تکرار است همیشه. زیباتر اما. با اصالتی که در خود دارد. اصالت را ما…
-
وهمِ موجودیتِ مطلق
همه چیز درهم و برهم است. پرندهی سرگشتهی ذهنم به هر چه دستش میرسد تُک میزند و تکهای برمیدارد، خوراکِ دلآشوبگیاش. همه…
-
چنین بیهودهای که منم
پایان، در خیرگیِ خود مصلوب مانده بود خیرگی تمنای ماندن بودو تمنای ماندن در بیهودگیِ من بر باد میرفت.
-
دلتنگ نشدی شاعر؟
از کلماتِ شاعر شب فرا رسیده در هلهلهی مردمانِ ماتمزدهلبخند به لب به آن سوی شب میاندیشم چیزی حزنانگیز در توست و…
-
صبح بخیر اندیشه
همان جنون است. با صورتی دیگر. همان ناآرامی است با کالبدی دیگر. همان که خشم بود و نفرت و فریاد و شهوت.…
-
جنون موسمی
همیشه همین است. زمانش را فراموش میکنم و بعد چشم که باز میکنم میبینم بیخود و بیجهت پیِ آشوب میگردم. از زمان…