در شهری بهدنیا آمدم
که تمام کوچههایش به دریا میرسیدند
کوچههای تنگ و باریک کودکی
که به آغوش موجهای سپید میدویدند
خانههای کهنهی چندصدساله
پنجرههای نوجوانی من
که رو به آبهای آزاد باز میشدند
و مردمان موسیقی و موج و افسانه
مردمان زندهی ساحلی
که آزاد نبودند
روزی، از بوشهر گریختم
و روزی دیگر دوباره به آن بازگشتم
در گوشهای دیگر از دنیا
در بازل
در شهری که تمام کوچههایش به رودخانه میرسند
کوچههایی ساکن و ساکت
خانههای قدیمی چندصدساله
که زمزمهی زندهی رودخانه را نفس میکشند
شب های چراغانی ساحلی
و روزهای موسیقی
و جریان روندهی زندگی
و مردمانی آرام و شناور
روزی از زادگاه خود میگریزی
و روزی دیگر دوباره به او بازمیگردی
روزی که زیباتر شده است
روزی که میتوانی در کوچههایش عاشق شوی
بیواهمه دستهای معشوق را در دستانت بگیری
و شبی در کنار آبهای چراغانیاش
بوسیده شوی
بیکه ترسیده باشی
از گناهی نابخشودنی
روزی که میتوانی عریان شوی
و خودت را به آفتاب
و به آبهای رونده بسپاری
و من اکنون به زادگاهم بازگشتهام
از میان کوچههای قدیمی
خودم را به جریان زندهی رود رساندهام
رودخانهای که از دریای کودکیام منشعب شده است
در حاشیهی آبهای چراغانی
به تماشای قوهای سپید نشستهام
جوانکی گیتار بهدست میخواند: Take me home
و من دوباره و هزارباره به خانه فکر میکنم
خانه کجاست؟!
و به این میاندیشم که
آیا تمامِ آبهای جهان سرانجام به هم نمیرسند؟
اندیشه || بازل ۲۰۲۴
