← All texts

,

هشدار فراموشی

English · Deutsch · فارسی

پس از پایان می‌شود دید
و ما هرگز ندیدیم شب چگونه آغاز شد
تنها، پنجره را دیدیم
و خاکستری مه‌آلودی
که مدام در سخن بود:
هشدار! که فراموش می‌شوی.
و آن سکوت، آن سکنی، آن سکون
آن پیچیدن‌های پر از آز را.

فراموش می‌شوم با غروبِ آخرین ستاره؟

در میانه بودیم و نمی‌دیدیم
نمی‌دیدم
که دایره بود
که ابتدایش بر انتهایش نشسته بود
پس نخستین سیاهه، آخرین سیاهه بود
و از پنجره گذشته بودیم
و خاکستریِ مه‌آلود نبود
و آبی‌ها نبودند
و زمزمه‌ای نبود:

هشدار! …

نزدیک پایان بود
و درد رسیده بود
و نمی‌دیدم
نورها را که کشیده می‌شدند
و دیوارها را که کشیده می‌شدند
و صداها را که کشیده می‌شدند
و زمان را
که به فراموشی می‌رفت.

… ؟

پس از پایان بود
و درد بود و مدام بود و در تکرار بود
و کلمه از ارتفاع سقوط کرده بود
از ارتفاعِ حادثه‌ای که حادث شده بود بر ما
و آبی‌ها نبودند
و آینه‌ها روبروی هم نبودند
و فراموش شده بودم
پس سیاهه ای نبود
و شب هرگز آغاز نشد.