Andisheh Karami

Where word and colour meet, in the space between languages

بهم‌ریختگی

حساب روزها از دستش در رفته بود. عصرها هر بار که سر کوچه از تاکسی پیاده می‌شد، تا به انتهای کوچه برسد خانه را مرتب کرده بود. حساب می­‌کرد: لباس‌­ها را که عوض کرد و اولین سیگار بعد از کار را که کشید، کمی چشم­‌ها را می‌­بندد و نیم ساعت بعدترش می­‌افتد به جان خانه و بهم ریختگی­‌هایِ خدا می‌­داند چند روز و چند هفته مانده­‌اش. کوچه تمام نشده، سرش از خانه بهم ریخته‌­تر شده بود.

به خانه که که رسید، لباس‌­ها را روی تخت و صندلی پرت کرد. خودش را به جعبه سیگار رساند. نخ اول که تمام شد به اندازه یک قلپ آب، نفس گرفت و نخ دوم را روشن کرد. چشم­‌ها را بست و باز کرد و یک نخ دیگر آتش زد و چشم­‌ها را بست و باز کرد و یک نخ دیگر. زنگ کوکی موبایلش یادآوری کرد ساعت از 12 گذشته و هفت ساعت وقت داری بخوابی. یک نخ دیگر روشن کرد و چشم­‌ها را بست و باز کرد و یک نخ دیگر و ساعت از یک گذشته بود. از روی موهایش که روی موکت دایره دایره شده بودند گذشت و به اتاق رفت. دسته لباس‌­های روی تخت را روی دسته لباس‌­های روی صندلی انداخت. چشم‌­ها را بست و باز کرد و یک نخ دیگر و ساعت هفت صبح بود.

(تاریخ نگارش: 15 اسفند 97)