Gedichte und Prosa auf Persisch, Deutsch und Englisch.
-
از سپیدی و نازکی پیراهن نشت میکند
روشنایی آخر تیر بود یا اول مرداد، جون بود یا ژوییه؟ فقط میدانم اوت نبود. روشن روشن هم نبود. کمی ابر، کمی خاکستری. از نازکی پارچه…
-
کمی مانده به 52 هرتز
خالیام گاهی، در لحظاتی بس دراز.مجهولالهویهام.هراس برمیانگیزد ابتدا و بعد، به یمن واقعهای سعد، میگذرد. و بعد ثابت میماند. “مارگریت دوراس” خالیایم گاهی، در لحظاتی بس…
-
تنها دلتنگیست که همیشه شناور میماند.
همه چیز غرق میشود؛ و تنها دلتنگیست که همیشه شناور میماند. رها و سبک روی آبهای آزاد، روی موجهای خواب، این سو و آن سو میرود.…
-
ما شاد نبودیم، اما شکل غم هم نبودیم.
ما شاد نبودیم، اما شکل غم هم نبودیم. لبهامان خنده نداشت، اما اندوه هم نداشت. چشمهامان برق و درخشش نداشت، اما اشک هم نداشت. نمیرقصیدیم، اما…
-
میخواهم از تو بنویسم
میخواهم از تو بنویسمبا نامت تکیهگاهی بسازمبرای پرچینهای شکستهبرای درخت گیلاس یخزده؛از لبانتکه هلال ماه را شکل میدهند؛از مژگانتکه به فریب، سیاه به نظر میرسند؛میخواهم انگشتانم…
-
همیشه، همان …
روز چهل و نهم، و هنوز کمی از یاد نرفته. نه حتا ذرهای که سبک کند. دلتنگی باد میکند و بغض میکند و توی دستشویی شرکت…
-
به فلامینگوها فکر میکنم
چطور میشه طاقت آورد؟ساعتهاست این جمله، این سوال توی ذهنم داره تکرار میشه. بیجواب و بینتیجه. روزها گذشته و هنوز راهی برای طاقت آوردن پیدا نکردم.…
-
امروز تماما دلتنگیام.
امروز تماما دلتنگیام. دلتنگی تا ذره ذره جان و بدنم نفوذ کرده. انقدر لبریزم از دلتنگی که هر بار که نفس میکشم، توی هر دم و…
-
اندوهِ برف
دیشب خوابیدم که صبح چشمم به سفیدی باز بشه و شد. صبح چشمم به سفیدی باز شد. هنوز و هربار این دونههای کوچیک و بزرگ سفید…
-
برزخیم ما
هيچ وقت به اندازه اين روزها و اين شب ها از اين كشور متنفر نبودم. نمى تونم حتى احساس خودم رو بفهمم. نمى دونم ناراحتم يا…
-
هزار و پانصد نفر بودند
امروز دقیقا سه هفته از روزى كه ما به خيابان ها رفتيم مى گذرد و تقریبا حدود همین ساعت ها بود که بعضی از ماها که…
-
آبان نود و هشت
اینترنت بعد از یک هفته قطعیِ کامل وصل شد. منطقه به منطقه و آروم آروم. نت موبایل و بعضی شهرها هنوز قطعه. بیشتر از ده روز…
-
Restart
دلم میخواد برم توی خلأ. خلأیی که بتونم به هیچ چیز توی ذهنم فکر نکنم. اصلا فکر نکنم. دلم میخواد میتونستم تمام واژههای قراردادی این دنیا…
-
آن منِ دیگر
تقریبا بیشتر تعطیلیِ آخر هفتهای که گذشت رو، سریال Counterpart میدیدم. سریال چندان قوی نبود، اما موضوعش برای من همیشه جذابه. بیشتر هم بعد از دیدن…
-
بهمریختگی
حساب روزها از دستش در رفته بود. عصرها هر بار که سر کوچه از تاکسی پیاده میشد، تا به انتهای کوچه برسد خانه را مرتب کرده…
-
حالا هر چی سعی میکنم یادم بیاد که دیدمش و بغلش کردم و بوسیدمش، یادم نمیاد.
بوشهر بودم و تصویر شروعش جایی بود کنار ساحل و قبل از گرگ و میش. عطر دلنشین و حس خوبی توی فضا میچرخید. درست یادم نیست…
-
حرمان
برای سال نود و هفت یک اسم انتخاب کردم؛ حرمان. باید یک جایی، امسال را یادداشت کنم، که سالها بعد یادم بیاد همه چیز از کجا…