Gedichte und Prosa auf Persisch, Deutsch und Englisch.
-
ماموران خیرگی به تماشای پایان
یکی کشته شد. امروز. که هنوز لابد سپیده نزده بوده. خوابم. خوابی عمیق، و خواب میبینم. ساعت چهار و بیست دقیقهی نیمشب.…
-
از بس که برگشتن نمیداند
نشستهام که برگردد. که لحظهای پشت سرش را نگاه کند. ببیندم که لبت کجاست که خاک چشم به راه است. نمیبیند. لحظهای…
-
سرزمین تپه ماهورهای اندوه
ما چه کار تونستیم بکنیم. چه کار کردیم. به خودمون باشه، شقالقمر کردیم. به واقعیت، هیچ کار. نمیشه عکسها رو ببینی و…
-
نگاهِ خیرهی اولیسم در ابدیت و یک روز
روزهایی هستن که آروم و ملایم شروع میشن. و آرومتر حرکت میکنند. زمان به خوابآلودگی فروردین و ادریبهشت، آهسته و با طمأنینه…
-
تو کافردل، نمیبندی نقابِ زلف و میترسم
حالا میدونم که دیگه پریشانی این سلسله را آخر نیست. اون روز هم که برای نرفتن پابهپا میکردم به پاییز فکر نکرده…
-
ما به اندازهی اختلاف ساعتهایمان از هم دوریم
نارنجیِ چمدانم را وقتی روی ریل میبینم که تقریبا نصفِ مسافرها رفتهاند. چمدان را برمیدارم و به طرف سالن انتظار میروم. تنها…
-
امشب ماه کامل بود و ماه من نبود
حرفهای من با تو | از دلتنگی شروع میشوند | همیشه. | از دلتنگی، | از ماه | و از سفیدی پیراهن…
-
منِ بی شفقت یا منِ با شفقت
چهارشنبه است و من خوبم.کمی که از صبح گذشت، حالِ خودم رو پرسیدم. به خودم نگاهی انداختم و دیدم خوبم. کمی بعد…
-
ماه در حلقه انگشتر
دو حبه قند در فنجان میاندازم و هم میزنم، و دل به خیالِ ماهان میدهم که جمع کرده و رفته است.تاب موهایش…
-
جان، دلیست که میخندد
آنچه از کلمات میدانم محدود است. زیاد خواندهام و کمتر به خاطرم مانده. و تقریبا همیشه به این نتیجه رسیدهام که تمام…
-
سیارک ۲۰۱۱ ES۴
سیارک ۲۰۱۱ ES۴ فردا به زمین نزدیک میشود. و بیمکثی حتا به اندازه یکهزارم ثانیه از کنار زمین رد میشود. سیارکی از…
-
دل از من برد و روی از من نهان کرد
در سکوت میگذرد. در بیحسی. در خلأیی ناپیدا. پیداست. منم. خالیِ کلمات از من. خالیِ من از کلمات. خالیِ من از احساس.…
-
همزاد ترس بزرگ شدهایم
کودکیم. دستی بزرگ و مردانه روی تنمان حرکت میکند. میترسیم. سکوت میکنیم. درک واضحی از اتفاقی که افتاده نداریم. حرفِ دختری کودک،…
-
کلامی نیست، کلمهای هست.
غم نیست، اما سوزشی هست. اندوه نیست، اما آوازی هست. دلیل نیست، اما مدلولی هست. دود نیست، اما آتشی هست. رخت نیست،…
-
سالها گذشته از سرمان، آنیا
آمده بود. ساعتی قبل. از سالها قبلتر که دیده بودیم هم را، و کار کرده بودیم با هم در کافهای که جا…
-
به پرو پناه میآوری
که اینطور، پس مردم میآیند اینجا زندگی کنند، من که فکر میکنم میآیند تا بمیرند. || راینر ماریا ریلکه || دفترهای مالده…
-
مثل درختهای شیراز
ر یکروز گفته بود “یه سری آدمها هستن که وقتی میان تو زندگیت باید برای همیشه نگهشون داشت. آدماهایی که حس میکنی…