چطور میشه طاقت آورد؟
ساعتهاست این جمله، این سوال توی ذهنم داره تکرار میشه. بیجواب و بینتیجه. روزها گذشته و هنوز راهی برای طاقت آوردن پیدا نکردم. روز چهل و سوم. از روز چهلم به بعد دیگه بیاختیار شدم. اختیار جسم و ذهنم رو ندارم.

چطور میشه طاقت آرود؟ چطور میتونم طاقت بیارم؟ فقط میدونم باید طاقت بیارم. به اتفاقای آبان نود و هشت فکر میکنم و به تو. به هواپیمای اوکراینی فکر میکنم و به تو. به فلامینگوها فکر میکنم و به تو. ردِ قرمزیِ پرهای فلامینگوها به تو میرسه. برای کشتههای آبان نمیتونستم کاری کنم. برای هواپیما داد زدم، مشت زدم، اما نتونستم کاری کنم. برای فلامینگوها هم کاری نمیتونم بکنم. رقص دستهجمعیشون رو روی آبهای میانکاله میبینم و به تو فکر میکنم.
چطور میشه طاقت آورد؟ نمیتونم. به تو فکر میکنم و به فلامینگوها. فلامینگوها دسته دسته توی دلم میمیرن و کاری نمیتونم بکنم. تو رفتی و کاری نمیتونم بکنم. دلم طاقت نداره و کاری نمیتونم بکنم.
دلم صندوقچهی داغ شده. داغ بیست و شش آبان، داغ هجده دی، داغ شبِ یلدا، رفتنِ تو و داغ فلامینگوها. فلامینگوها دسته دسته روی زمین میافتن و تو نیستی که برای فلامینگوها کاری کنیم. چطور میشه طاقت آورد؟