Gedichte und Prosa auf Persisch, Deutsch und Englisch.
-
وحوشِ دائمالنعوظ
قدیمتر میگفتند بالاتر از سیاهی رنگی نیست. حتما درست میگفتند. بیشتر از محله و شهر نرفته بودند و بلندتر از صدای موذن…
-
با چشمان باز بسته
چشم میبندم. انگشتهام را روی شقیقهها میگذارم و خیال را میجورم که لحظهی آغازش را ببینم. از چه ساعتی و چه دقیقهای.…
-
نامههای نیما
تهران18 حوت 1302 عزیزم قلب من رو به تو پرواز میکند! مرا ببخش! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایتها…
-
در مرز رودخانه و مه
رنج که میکشم، کلمه همه جا هست. کلمات دهنده و بخشنده که میل به برونریزی دارند. در آستانهی درد میایستند که رهگذری…
-
والس در جادهی کومپوستلا
روز با سقوط آغاز میشودو شب با بازوانِ توو من که آرامم در سقوطو آرامترم در تودر تو و نوای شبانهی ارکستر…
-
خورشید مرده بود
در تلاشم برای آرام بودن، در تلاشم برای کنترل خشم و نفرت، در تلاشم برای به دست گرفتن افسار مهر و دلتنگی.…
-
شب یک شب دو
“بیست و یک/یک/شصت و هفت،– یعنی هزار و نهصد و شصت و هفت. تو در این تاریخ کی هستی؟ آیا همان آدم…
-
دیالکتیک رهایی
اشتباه میکنند که میگویند زندگی تکرارناپذیر است. در تکرار است همیشه. زیباتر اما. با اصالتی که در خود دارد. اصالت را ما…
-
وهمِ موجودیتِ مطلق
همه چیز درهم و برهم است. پرندهی سرگشتهی ذهنم به هر چه دستش میرسد تُک میزند و تکهای برمیدارد، خوراکِ دلآشوبگیاش. همه…
-
Moderato Cantabile
نالهی آن دبارد از سر گرفته شد و بلندتر شد. دوباره دستش را روی میز گذاشت، شوون حرکت او را با چشم…
-
چنین بیهودهای که منم
پایان، در خیرگیِ خود مصلوب مانده بود خیرگی تمنای ماندن بودو تمنای ماندن در بیهودگیِ من بر باد میرفت.
-
دلتنگ نشدی شاعر؟
از کلماتِ شاعر شب فرا رسیده در هلهلهی مردمانِ ماتمزدهلبخند به لب به آن سوی شب میاندیشم چیزی حزنانگیز در توست و…
-
بر او ببخشایید
بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشیستاما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور میسوزد و گیسوان بیهدهاش نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق…
-
با من رجوع کن به ابتدای جسم
دیوارهای مرز فروغ فرخزاد اکنون دوباره در شب خاموشقد می کشند همچو گیاهاندیوارهای حایل، دیوارهای مرزتا پاسدار مزرعهی عشق من شوند اکنون…
-
صبح بخیر اندیشه
همان جنون است. با صورتی دیگر. همان ناآرامی است با کالبدی دیگر. همان که خشم بود و نفرت و فریاد و شهوت.…
-
جنون موسمی
همیشه همین است. زمانش را فراموش میکنم و بعد چشم که باز میکنم میبینم بیخود و بیجهت پیِ آشوب میگردم. از زمان…
-
چهار عملِ اصلی
صبح از خستگی شروع شده. از کوفتگی. که هنوز سفرِ دیروز تمام نشده و مانده در پاها و شانهها. و سری که…
-
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
برگشتم به زندگی، به واقعیت. و هیجان واقعیت دوباره تمام وجودم رو پر کرده. پر شدم و سرشار. از چی؟ نمیدونم. اتفاق…
-
تختهای اِزمی لنوکس
از درد است که شروع میشود. از خراشی کوچک که زائدهای را به خود کشیده باشد و مانده باشد و به بلوغ…