Gedichte und Prosa auf Persisch, Deutsch und Englisch.
-
زهدانی در باروریِ مدام
روز که در حال تمام شدن بود، من در حال بارور شدن بودم. کلمه مثل جنینی زودبارور درونم جان میگرفت. هر چه از روز بیشتر دور…
-
کولیِ مستِ جادهها
و مرگ، آغاز بود. و من از پاییز آمده بودم. وقتِ مرگِ برگها. وقتِ مرگ به دنیا آمده بودم و حالا بهار است. وقت تولدِ آنها…
-
زنگها برای که به صدا درخواهند آمد؟
مست. چنان مست که الکل را به خانه بیاوری. و در اولین شبِ مستی دست به نوشتن ببری. دست هم نیست. اما اولین هست. اولین دستخطِ…
-
بیدار شدم و بهار رفته بود
نوشتن شاید بیرون از خودِ نوشتن باشد، در نوعی بیترتیبی در زمانها: بین نوشتن و آنچه نوشته شده، بین آنچه نوشته شده و آنچه هنوز باید…
-
تا شام آخر
نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است.زنجیرهی اشاره چنان از هم پاشیده استکه حلقههای نگاهدر هم قرار نمیگیرند. دنیا نشانههای ما رادر حول و حوش غفلت خود…
-
دلتا
میخواهم شعری بنویسم: آغوشت کجاست؟ دلتای درد اما منتشر شده در رگها. من در تو و تو در من، شعری خواهم نوشت. آبیِ بستر رهایم نمیکند،…
-
بیش از این نبودهام
هرگز آرزو نکردهامیک ستاره درسراب آسمان شومیا چو روح برگزیدگانهمنشین خامش فرشتگان شومهرگز از زمین جدا نبودهامبا ستاره آشنا نبودهام روی خاک ایستادهامبا تنم که مثل…
-
پایانِ زن
زن، برهنهباد، ناآرامنه بادی آرام و نه رهگذری صبورناآرام چنانکه باکرگی آفتاب را میبرد زن، دست میکشدرازی نیستردِ دستی نیستریگها روان زن، برهنه در بادمیان میل…
-
حبابها
تمایل بیاندازهای به گریه دارم بیهیچ دلیل مبهمی و بیهیچ دلیل واضحی بیهیچ اما مثل یک الهام میدانم که باید گریه کنم برای خودم چرا که…
-
مرثیهای برای خواب و برای بیداری
روزها را یادم نیست. شبها را هم. تاریخها را هم. یکی از همین روزهایی که یادم نیست کی بود، وسط روز کاری، کمی که خلوت شده…
-
سنگینیِ بیداری
ده روز، دوازده روز یا شاید دو هفته پیش بود. خانهی پ بودم. همین نزدیکی خانهی خودم. خاطرهی مشترکی را تعریف میکرد از دوازده سال پیش…
-
امروز گاوها را به خانه آوردم
برف باریده بود یا نباریده بود، چشم که باز کردم خانه را آفتاب برده بود. دانههای طلایی خودشان را تا آبیِ ملحفههای تازه از راه رسیده…
-
عریانتر از هر چراغی
اول پاییز بود و بعد تاریک شد. برگهای نور، قطره قطره جذب زمین شدند و تاریکی، شاخه شاخه عریانتر شد. پاییز تاریک بود و بعد ما…
-
کرانهی البه
در فاصلهای که آن کلاغ از بالای سر ما پرید تا وقتی که پردهها از بغضی پنهانی پر شدند، زمان زیادی نگذشت. با انگشتانِ همآغوش، به…
-
یک عاشقانهی آرام
هرگز ندیده بودمروحم رادر این پرواز بیوقفهدر این باران مدامسیگار؟سیگارو آه خیس از بارانشناورم در زمانو تو چون آهنرباییبه خود میکشانیامپروست؟پروستو آه چشم بستهام به خوابو…
-
پیاماس
پیرمرد آچار را میچرخاند. میچرخاند که همهاش را باز کند. با هر چرخش آچار، پیچی هم در من بسته میشود. عصبها یکی یکی بسته میشوند. خشم…
-
در حقیقتِ آنچه عشق نیست
تا اکنون که نوبت یوسف در آمد نشان حُسن پیش او میدادند. من و برادر کهین که نامش حزن است روی بدان جانب نهادیم، چون آنجا…
-
اوفلیا؛ ناقوس نیمشب
زن به انتظار نشسته، در خوابهایی که به کابوس میزنند تازگی: مردِ رفته میآید. نیامده برمیگردد. زن چشم چسبانده به شیشه. به چراغی که پشت پنجرهای…
-
دروغ میگویند
چشمها دروغ میگویند. آنها آینه نیستند. تظاهر به آینه بودن میکنند و همه هم باور کردهاند. آنقدر که گفته بودند چشمها که دروغ نمیگویند. که حالا…
-
کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند
نیمی سکوتم و نیمی سکوت. سکوتی بیرون از آب؛ سکوتی درون آب. نیمی در سنگینیِ آب؛ نیمی در سنگینیِ هوا. نیمی در تراکمی لمسکردنی، به چشمدیدنی،…