Gedichte und Prosa auf Persisch, Deutsch und Englisch.
-
لمسِ بارورِ پاییز
پاییز یکهو نیامد. آرام آرام میآید. آرام آرام شیدا میکند. برخلاف همیشه. برخلاف سالهای قبل. دیروز کمی پاییز بود. امروز کمی کمتر. ابری نیست هنوز. تاریکی…
-
نوید
یکی کشته شد. امروز. که هنوز لابد سپیده نزده بوده. خوابم. خوابی عمیق، و خواب میبینم. ساعت چهار و بیست دقیقهی نیمشب. صدای پاهاشان میآید. لخلخِ…
-
نیمهی تاریک، نیمهی روشن
یک طرف جنگل و طرف دیگر دریا. هر دو اما بیکه خزانی داشته باشند. یکی همیشه سبز و دیگری همیشه آبی. آبیتر از آبی. زن در…
-
طوفانِ موسمی
نشستهام میان پنجرههای باز خانه و تمامِ تو مثل طوفانی موسمی، در تمامِ خانه میپیچد. در سکوتِ رخوتناکِ تابستانی که گویی پایانی ندارد. هجومِ تو پردهها…
-
من رفته از من
از خودم دورم. سایهای شاید مانده از من. سایه امروز ایستاد. راه رفت. و ساعتهای طولانی درس خواند. امروز، بعد از بیست و چند روز. چیزی…
-
برای فرداها، برای خودم؛ اگر مانده بودم
مرده میبرن کوچه به کوچه. و من از مرگ میترسم. تصویر گورهای جمعی کرمان از پشت پلکهام دور نمیشود: رودخانهای مارپیچ از مردگان. به صف و…
-
من مانده در تو
نشستهام پشت میز. میخوانم و یادداشت برمیدارم. گاهگاهی اما خیره و ساکت میشوم. انگار مسخ شده باشم. به صفحهی لپتاپ نگاه میکنم. یادداشتی. و بعد خیرهام.…
-
آیههای زمینی
آه، ای صدای زندانیآیا شکوه یأس تو هرگزاز هیچ سوی این شب منفورنقبی بسوی نور نخواهد زد؟آه، ای صدای زندانیای آخرین صدای صداها… فروغ
-
واگویه در هروله
هزارتا پرنده توی سرم حرف میزنن، آواز میخونن، ناله میکنن، خودشون رو به قفس میکوبن و ردِ سرخی از خودشون روی میلهها جا میذارن. توی سرم…
-
دلخون
دیگه یادمون نیست آخرین بار کِی و چه وقت توی این مملکت دلمون خون نبوده…یکبار در آبان اتفاق افتاد، و حالا همهی ماهها آبان تکرارشوندهاند. یا…
-
پیتوسهای رونده
کاشیهای سفید. روح چگونه به محراب میرسد؟ زن از خود میپرسد. معراج یا محراب؟ زن میپرسد. از خود. میلی کوبنده سر میکشد. حضوری را حس میکند.…
-
میبینی، ما انسان نیستیم.
گیجی و سردرگمی. حسی ناآشنا و محو. هیچوقت فریاد زدهام؟ هیچوقت خواستهام فریاد بزنم؟ این طور پرسیدن یعنی نه؟ نمیدانم. شاید زده باشم. نه فریادی که…
-
رویای مهزده
چشم میبندم. انگشتهام را روی شقیقهها میگذارم و خیال را میجورم که لحظهای از آنچه گذشته را به یاد بیاورم. و درد که آرام میپیچد در…
-
Es ist alles über die Zeit
پرده اول [اوپرای باخ در پسزمینه] مرد: [تصویر روشنای سیگار در سیاهی شب] آه…زن: آخرین سیگار بود؟مرد: من یک نخ دیگه دارم!زن: (آخرین سیگار بود؟) این…
-
گلِ یخ
از نوشتن که فاصله میگیرم، کمکم خیال برم میدارد که نمیشود نوشت دیگر. اما نه. نمیشود که ننویسم. بارها پیش آمده که ماهها ننوشتهام و باز…
-
نوشتن نیست
دلت میخواد بنویسی، اما نمینویسی. فکر میکنی باید بنویسی، اما دیگه نمیشه نوشت. مهمونها رفتن و شاپرکی توی خونه اسیر شده؛ یا شاید خودش رو اسیر…
-
چرا حرف میزنم هنوز؟
چند دقیقه از شش صبح گذشته. سردردِ مستی بیدارش کرده. مستیای مخلوط شده از شراب سرخ و آبجو. لحظهای همه چیز فراموش میشود. و لحظهای بعد…
-
Im Lob des Lebens
Wofür lebst du, wenn du jemanden vermisst und dich nicht ausdrückst? Wenn du die Gegenwart von jemandem in dir fühlst und sie nicht ausdrückst, wie fühlst…
-
مستور و مست
اتفاقی افتاده. تصویر واضح نیست. اما هست. تصویری هست که تار میبینمش. از مجهول به طرف معلوم میرود. یا معلومیست که به سمت مجهول کشیده میشود.…
-
همآغوشیِ سروها
سفر قبل از اینکه به پایان برسد، تمام شده بود. شاید یک روز زودتر. صبح شنبه بیدار شدم و میخواستم هرچه زودتر خانه باشم. دلم برای…