روز چهل و نهم، و هنوز کمی از یاد نرفته. نه حتا ذرهای که سبک کند. دلتنگی باد میکند و بغض میکند و توی دستشویی شرکت میترکد.
روز چهل و هفتم بالاخره بغض ترکیده بود و اشک راه افتاده بود و دل که خیس خیس میپیچید. شب چهل و هشتم با گریه خوابیده بودم و با اشک بیدار شده بودم و با اشک خوابیده بودم. خواب بودم و بیدار. بیدار بودم و خواب و اشک همه جا بود. دلتنگی آتش زیر اندوه را باد میزد و دودش به چشمم میرفت و قطرههای اشک همه جا جرقه میزدند.
همیشه همان…
اندوه
همان:
تیری به جگر درنشسته تا سوفار.
تسلای خاطر
همان:
مرثیهیی ساز کردن. ــ
غم همان و غمواژه همان
نامِ صاحبْمرثیه
دیگر.
شاملو
چه گنجی ..
LikeLike