ما شاد نبودیم، اما شکل غم هم نبودیم.

ما شاد نبودیم، اما شکل غم هم نبودیم. لب‌هامان خنده نداشت، اما اندوه هم نداشت. چشم‌هامان برق و درخشش نداشت، اما اشک هم نداشت. نمی‌رقصیدیم، اما عزادار هم نبودیم. می‌ترسیدیم، اما نمی‌لرزیدیم. حالا ولی ماه‌هاست که شکل غم شده‌ایم و شادی را نمی‌شناسیم. ماه‌هاست اندوه مثل ریشه‌های درختی سرسخت توی وجودمان رشد می‌کند و عمیق‌تر […]

می‌خواهم از تو بنویسم

می‌خواهم از تو بنویسمبا نامت تکیه‌گاهی بسازمبرای پرچین‌های شکستهبرای درخت گیلاس یخ‌زده؛از لبانتکه هلال ماه را شکل می‌دهند؛از مژگانتکه به فریب، سیاه به نظر می‌رسند؛می‌خواهم انگشتانم رادر میان گیسوانت برقصانم؛برآمدگی گلویت را لمس نمایمهمان جایی که با نجوایی بی‌صدادل از لبانت فرمان نمی‌برد؛ می‌خواهم نامت را بیامیزمبا ستارگانبا خونتا درونت باشمنه در کنارت؛می‌خواهم ناپدید شومهمچون […]

همیشه، همان …

روز چهل و نهم، و هنوز کمی از یاد نرفته. نه حتا ذره‌ای که سبک کند. دلتنگی باد می‌کند و بغض می‌کند و توی دستشویی شرکت می‌ترکد. روز چهل و هفتم بالاخره بغض ترکیده بود و اشک راه افتاده بود و دل که خیس خیس می‌پیچید. شب چهل و هشتم با گریه خوابیده بودم و […]

به فلامینگوها فکر می‌کنم

چطور می‌شه طاقت آورد؟ساعت‌هاست این جمله، این سوال توی ذهنم داره تکرار می‌شه. بی‌جواب و بی‌نتیجه. روزها گذشته و هنوز راهی برای طاقت آوردن پیدا نکردم. روز چهل و سوم. از روز چهلم به بعد دیگه بی‌اختیار شدم. اختیار جسم و ذهنم رو ندارم. چطور می‌شه طاقت آرود؟ چطور می‌تونم طاقت بیارم؟ فقط می‌دونم باید […]

امروز تماما دلتنگی‌ام.

امروز تماما دلتنگی‌ام. دلتنگی تا ذره ذره جان و بدنم نفوذ کرده. انقدر لبریزم از دلتنگی که هر بار که نفس می‌کشم، توی هر دم و بازدمم، دلتنگی‌هام رو بیرون می‌ریزم. اما بی فایده‌ست وقتی ذره‌ای کم نمی‌شه. امروز تماما دلتنگی‌ام. مثل کیسه‌ای‌ام که جا نداره دیگه، اما هی با دست فشار می‌دم که فشرده […]

اندوهِ برف

دیشب خوابیدم که صبح چشمم به سفیدی باز بشه و شد. صبح چشمم به سفیدی باز شد. هنوز و هربار این دونه‌های کوچیک و بزرگ سفید باعث حیرتم می‌شن. هیچ‌وقت تکراری نمی‌شن. برای س نوشتم: یه روز سفیدی سهم ما شد. سیاهی رو بذار برای دیروز و فردا. سفیدیِ امروز از آنِ ما. خیره‌ام به […]

برزخیم ما

هيچ وقت به اندازه اين روزها و اين شب ها از اين كشور متنفر نبودم. نمى تونم حتى احساس خودم رو بفهمم. نمى دونم ناراحتم يا عصبى يا خشمگين يا نااميد يا متنفر يا خسته يا … . نمى تونم گريه كنم. نمى تونم از دلم بنويسم كه ريش ريش شده يا سيمانى و سنگين. […]

هزار و پانصد نفر بودند

امروز دقیقا سه هفته از روزى كه ما به خيابان ها رفتيم مى گذرد و تقریبا حدود همین ساعت ها بود که بعضی از ماها که هنوز نفس می‌کشیدیم، بی‌نفس شدیم. ما اول خندیده بودیم و حتی نشسته بودیم وسط خیابان به سبزی پاک کردن و گل کوچك بازی کردن. حتی وسط برف و سرما […]

آبان نود و هشت

اینترنت بعد از یک هفته قطعیِ کامل وصل شد. منطقه به منطقه و آروم آروم. نت موبایل و بعضی شهرها هنوز قطعه. بیشتر از ده روز گذشته و زمزمه‌هایی هست که شاید نت موبایل به این زودی‌ها و یا شاید هم هیچ‌وقت وصل نشه. زمزمه‌هایی از لیست سفید و محدودیت دوباره اینترنت بین المللی شنیده […]

Restart

دلم می‌خواد برم توی خلأ. خلأیی که بتونم به هیچ چیز توی ذهنم فکر نکنم. اصلا فکر نکنم. دلم می‌خواد می‌تونستم تمام واژه‌های قراردادی این دنیا رو به هم بریزم. مثل آدمی که آلزایمر داشته باشه. چشم‌هام رو ببندم و یهو همه چیز پاک بشه. سیاهی یا سفید مطلق باشه، تاریکی یا روشنایی. نه، حتی […]