از سپیدی و نازکی پیراهن نشت می‌کند

روشنایی آخر تیر بود یا اول مرداد، جون بود یا ژوییه؟ فقط می‌دانم اوت نبود. روشن روشن هم نبود. کمی ابر، کمی خاکستری. از نازکی پارچه دیده می‌شد. تاااا کتابخانه مرکزی، ا لا بیبلیوتک. الا یا ایها الساقی نشت کرده بود از درزها و نازکی. باد ملایمی هم وزیده بود و تارها و رشته‌های سیاه […]

کمی مانده به 52 هرتز

خالی‌ام گاهی، در لحظاتی بس دراز.مجهول‌الهویه‌ام.هراس برمی‌انگیزد ابتدا و بعد، به یمن واقعه‌ای سعد، می‌گذرد. و بعد ثابت می‌ماند. “مارگریت دوراس” خالی‌ایم گاهی، در لحظاتی بس دراز.خالی‌ایم دیر زمانی‌ست. اندک زمانی‌ست. مجهول‌الهویه‌ایم. معلوم‌الحال. منفعل‌الذات. هراس برمی‌انگیزد ابتدا و بعد، به یمن واقعه‌ای نحس، می‌گذرد. نمی‌گذرد. نفس‌تنگیِ مرداد، و پوستی وارفته و کش آمده و چسبناک […]

تنها دلتنگی‌ست که همیشه شناور می‌ماند.

همه چیز غرق می‌شود؛ و تنها دلتنگی‌ست که همیشه شناور می‌ماند. رها و سبک روی آب‌های آزاد، روی موج‌های خواب، این سو و آن سو می‌رود. با پیراهنی سفید و حریر، دست‌ها را دو طرفش باز کرده و چشم‌هایش چون ستاره‌های دریایی می‌درخشند. دلتنگی همیشه شناور من روی آب‌های خواب و بادهای بیداری.

ما شاد نبودیم، اما شکل غم هم نبودیم.

ما شاد نبودیم، اما شکل غم هم نبودیم. لب‌هامان خنده نداشت، اما اندوه هم نداشت. چشم‌هامان برق و درخشش نداشت، اما اشک هم نداشت. نمی‌رقصیدیم، اما عزادار هم نبودیم. می‌ترسیدیم، اما نمی‌لرزیدیم. حالا ولی ماه‌هاست که شکل غم شده‌ایم و شادی را نمی‌شناسیم. ماه‌هاست اندوه مثل ریشه‌های درختی سرسخت توی وجودمان رشد می‌کند و عمیق‌تر […]

می‌خواهم از تو بنویسم

می‌خواهم از تو بنویسمبا نامت تکیه‌گاهی بسازمبرای پرچین‌های شکستهبرای درخت گیلاس یخ‌زده؛از لبانتکه هلال ماه را شکل می‌دهند؛از مژگانتکه به فریب، سیاه به نظر می‌رسند؛می‌خواهم انگشتانم رادر میان گیسوانت برقصانم؛برآمدگی گلویت را لمس نمایمهمان جایی که با نجوایی بی‌صدادل از لبانت فرمان نمی‌برد؛ می‌خواهم نامت را بیامیزمبا ستارگانبا خونتا درونت باشمنه در کنارت؛می‌خواهم ناپدید شومهمچون […]

همیشه، همان …

روز چهل و نهم، و هنوز کمی از یاد نرفته. نه حتا ذره‌ای که سبک کند. دلتنگی باد می‌کند و بغض می‌کند و توی دستشویی شرکت می‌ترکد. روز چهل و هفتم بالاخره بغض ترکیده بود و اشک راه افتاده بود و دل که خیس خیس می‌پیچید. شب چهل و هشتم با گریه خوابیده بودم و […]

به فلامینگوها فکر می‌کنم

چطور می‌شه طاقت آورد؟ساعت‌هاست این جمله، این سوال توی ذهنم داره تکرار می‌شه. بی‌جواب و بی‌نتیجه. روزها گذشته و هنوز راهی برای طاقت آوردن پیدا نکردم. روز چهل و سوم. از روز چهلم به بعد دیگه بی‌اختیار شدم. اختیار جسم و ذهنم رو ندارم. چطور می‌شه طاقت آرود؟ چطور می‌تونم طاقت بیارم؟ فقط می‌دونم باید […]

امروز تماما دلتنگی‌ام.

امروز تماما دلتنگی‌ام. دلتنگی تا ذره ذره جان و بدنم نفوذ کرده. انقدر لبریزم از دلتنگی که هر بار که نفس می‌کشم، توی هر دم و بازدمم، دلتنگی‌هام رو بیرون می‌ریزم. اما بی فایده‌ست وقتی ذره‌ای کم نمی‌شه. امروز تماما دلتنگی‌ام. مثل کیسه‌ای‌ام که جا نداره دیگه، اما هی با دست فشار می‌دم که فشرده […]

اندوهِ برف

دیشب خوابیدم که صبح چشمم به سفیدی باز بشه و شد. صبح چشمم به سفیدی باز شد. هنوز و هربار این دونه‌های کوچیک و بزرگ سفید باعث حیرتم می‌شن. هیچ‌وقت تکراری نمی‌شن. برای س نوشتم: یه روز سفیدی سهم ما شد. سیاهی رو بذار برای دیروز و فردا. سفیدیِ امروز از آنِ ما. خیره‌ام به […]

برزخیم ما

هيچ وقت به اندازه اين روزها و اين شب ها از اين كشور متنفر نبودم. نمى تونم حتى احساس خودم رو بفهمم. نمى دونم ناراحتم يا عصبى يا خشمگين يا نااميد يا متنفر يا خسته يا … . نمى تونم گريه كنم. نمى تونم از دلم بنويسم كه ريش ريش شده يا سيمانى و سنگين. […]