چشم میبندم. انگشتهام را روی شقیقهها میگذارم و خیال را میجورم که لحظهی آغازش را ببینم. از چه ساعتی و چه دقیقهای. از کدام کلمه و از کدام صدا. بیزمانی را یادم بود و بیمکانی را هم. یادم بود که رفته بودم و پرسهای زده بودم در آن بارانِ مهآلود. بعد هم رودخانه را و شهر را گم کرده بودم و هرچه گشته بودم بیهوده بود. میگوید: هرجایی، تکهای از تو هست.
چهارشنبه ماندهام در مه و ردِ رودخانه را میگیرم و میرسم به قطرهها. قطرههای ریزریز باران که ناتماماند. سهشنبه چای را دم دادهام و آبجوها را به خنکای یخچال سپردهام و پنیر و زیتون را رها کردهام روی میز و سیگار به دست، منتظرم از سهشنبهها برگردد. از مه. لحظهای مکث میکنیم کنار رود و زنگ را میزنند دختران ماسک به صورت. آبجوی سیاه را مینوشیم و تکهای از گراز را به دهان میگذاریم. همارضی از کجا شروع شده بود؟
میخواهم بیترس از بیدار شدن با تو بخوابم. سیگاری میگیرانیم و در آغوشی تنگ به خواب میرویم. میان بازوانت که میفشارندم. سرد است و سرشار. گرم است و باران بیوقفه ریزریز میبارد. نفس عمیق. نفسهایی عمیق در سرزمینِ وعده داده شده. کاش خوابت را ببینم. پرم از تو. خالیام از تو. باید که این قطرات باران را تا ابد نگه داشت. کاش خوابم را ببیند. برویم کنار رود دوباره و در مه ناپیدا شویم. شب موسم میعاد است در سیریناپذیری من. چشمها سنگین و سنگینتر، به بیزمانی موعود میروم. باران در سکوت میبارد، تن تو اما … . طنین شهوت را میشنوی؟
چشم که باز میکنم از من رفتهام در من. در نیازی که به سیاهی شب آغشته خودش را. پروست. پروست. چه کسی میداند که من ساکتترم یا تو. آغازِ پر شدن است. پروست. پروست. تکهای از من در خواب مانده و این که بیدار است کالبدیست بیزمان که جریان تند خون را بو میکشد. باران است هنوز، آرام و سبک. آرام و سبک در تنانگی تو. دست میکشم سفیدی ملحفه را و ذرات خالی اتاق را، و آهی عمیق و سنگین در تودرتوی یقینِ بازیافته. که مانده بود در غبارِ سالها و خیال کرده بودیم هیچیم دیگر. نیمهشب است. چهارشنبهای که کش آمده در پنجشنبه، و پنجشنبه که دستش را گرفته به پنجرههای روشن چهارشنبه. که آگاه نیست از روشنایی خود.
نقاشی مارک شگال را قاب میکنم بالای سرم و با دستهای مرد از زمین کنده میشوم. مرد که نیست و زن که مانده در گیجی خوابی که مانده از چهارشنبه. آبی زن در نگاه سبز مرد که جا مانده پشت سرش. زن اما روبرو را میبیند و سفر را و بیمکانی را. سیالم در طنین سکوتت. رادیو آواز میخواند و قطرههای ریزریزِ باران که در ناتمامیِ ما میبارد. سبکتر از آرام. پروست. پروست. رادیو را روی موج الکل و سیگار متوقف میکنم و باران همچون پارازیتی ناپیوسته و پیوسته هست اما.
چهارشنبه نیست. و پنجشنبه نیست. با چشمان باز، بسته. لامکانیم. من در تو و تو در من. جایی میان راه. سیگاری میگیرانیم و آهی میکشیم که محو میشود. چرا که لازمانیم. تو در من و من در تو. بپیچ در من. باران را آوردهایم با خود در بیزمانی و بیمکانی. معلقیم ما. باران هم. و طنین آه میبارد از ابری که در سیالیت رونده و شونده و گریزندهی ما بارور شده. پروست. پروست. ساعتها، در خواب چهارشنبهی من ماندهاند. که جریان تند خون و بوی قطرههای باران را مجال پایانی نباشد. حیرانیم. و خزنده در فراز و فرود منافذی که با چشمان باز بستهاند. رادیو روی موج پاییز، ویوالدی مینوازد. موجیم ما. در طوفانی پیشرونده که هیچ ساحلی در نزدیکیاش نیست. اوجیم ما. بالارونده و کوبنده که تختهپارهای نیست برای هزار تکه شدنش. معلقیم در خواهشِ سیال زمان و مکان که میکِشندمان در خود. نیستیم ما که به چنگشان درآییم. زمانیست برای مردن و رستاخیز. در راهیم ما. راه به زیارت میبردمان. پروست. پروست.
ما ناتمامیم و باران نیز هم. باران که پابهپای ما باریده و خالی نشده. پرتر شده. پرتر شدهایم ما و آه. همه لرزش دست و دلم از آن بود که زمان را فتح کنم و مکان را هم. ماندهام در خواب چهارشنبه و از مکان گذشتهام و از زمان نیز هم و آه. میگوید: در خواب تو را جستجو میکردم. نمیگویم که بودم. آرام در سبکی تکرارشوندهی بارانی که از پاییز میبارد. و میبارد و میبارم.
با چشمان باز بسته به همارضی رسیدهایم. با تو تمام نمیشود آه. منطبق بر هم. در تاریکترین شبها زیباترین خورشیدها را یافته است و خرسند است و آه. آه که از شانهها میگذرد. چه اهمیتی دارد که روز در چه سیاهیای میگذرد وقتی شب موسم میعاد است. به خوابم بیا. به خوابم بیا در آخرین پاییز قرن بیآنکه دکمهام را گشوده باشی. ای با تو من رفته بسیار تا دوردستها. همه لرزش دست و دلم از آن بود که زمزمه میکنی. چرا که از آن توست زیبایی و زیبا میشوم و آه. که رویا یگانه بود و هیچ کم نداشت.
زیباترین خورشیدها تابیده بر خواب و ظهر که ایستاده در باران هنوز. کولهبار سفر را میبندیم و به راه میافتیم. چرا که راه بعید است و محراب منتظر. رادیو را روی موج صدای تو تنظیم میکنم و به راه میافتیم. طنینی پر نفس، و موجهای ناپایدار هوس که بازگرداندهاند. در عریانیِ زمان و مکان، ریگها را لگد میکنیم و صدای تو سرنده است و میسراندمان تا غروب که مجال نشستن است و نفس گرفتن و آغوشِ تنگ شب که میفشاردمان در هم و آه. که تکرارشونده است و سیریناپذیر. شبها به آغوشت باز خواهم گشت.
شب به وقت نماز بر استخوانها سجده میکند. همارضیم ما در سکوتِ زمینی که تر شده از قطرههای ناتمام بارانی که ابرش سالها مانده بوده در انتظار. سکوت با چشمان باز بسته و پروست. پروست. ناتوان است از گفتن. شکسپیر اما گفته است از ما. پیش از ما و پیش از خودش. در شعری سروده ما را. در شبی طولانی که همه چیز در سکوت، در انتظار مانده است و شگفتی و آه. در دوردستیم ما و مهیای عبادت در محراب دیگری. بیشتر از دیروز و کمتر از فردا که بیاید و سنگینتر شدهایم ما. تا محراب راهی نمانده و تا معراج آههای قطرههای باران مانده. من از تو میمردم اما باید رفت هنوز. محرابها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارم و محراب من نیست. و ماندهام از چهارشنبه که در خوابم مانده هنوز. هرگز نبوده پیش از این و آه.
گنبد محراب را میبینم در نیمشب جمعه و باران هنوز با من است و در من است و در اوست. سیالیم هنوز در همارضی. در ارض موعود و محراب چشم به راهست و عبادت بیتاب و من ناتوان از گفتنم. ناتوان است از گفتن. تهی. سرشار. نیازی در بینیازی معبودی موعود. راهی تا محراب نمانده و معراج سخت لرزان است و قدم سست میکنیم. آه است و نماز و سجود. نیاز است که در آه و قطرههای باران میبارد. ریزریز نیست دیگر. سنگین است و سهمگین و طوفانی. در محرابیم ما. از نیاز رفته و از نماز رفته و در طوافیم. آه را طواف میکنیم و باران را و شب را. اذان از شیشهها گذشته و موجیم ما. فرودیم ما در آهی تکرارشونده و طواف را پایانی نیست و خدایی نیست و مسجدی نیز هم. معراج اما هست. اوجیم ما. اوجم من، عروجکننده در محرابِ لامکانی و لازمانی آغازِ او. در آغازیم ما. که پیدایش را بر دوشمان نهادهاند. رانده شده از زمین. به جهان دیگری و با خداوندگار دیگری.
چهارشنبه در جمعه تمام میشود و با چشمان باز بسته پنجره را باز میکنم. با چشمان باز بسته پنجره را باز میکند. هوای سرد را نفس میکشم. هوای سرد را نفس میکشد. سیگاری میگیرانم. سیگاری میگیراند. چرا که انسان موعودیم ما، از عروج برگشته و خسته، و باران که از محراب رفته بود و ریزریزِ ستارهها مانده حالا. و من که در وهمی عمیق با تمامِ تو رجوع میکنم.
آه ه ..
LikeLiked by 1 person