سرزمین تپه ماهورهای اندوه

ما چه کار تونستیم بکنیم. چه کار کردیم. به خودمون باشه، شق‌القمر کردیم. به واقعیت، هیچ کار. نمی‌شه عکس‌ها رو ببینی و خبرها رو، و هنوز همون آدم قبل از اون باشی. حتا با نگاه نکردن به اخبار باز هم از منفذی، روزنه‌ای زیرِ دری، جایی راهش رو پیدا می‌کنه. که ببینی یا بشنوی. صورت‌هاشون همه جا هست. زانیار، لقمان، نوید، ری‌را و پریسا و آن‌های دیگر. محسن محمدپور رو اگه دیده باشی، اون چشم‌ها رو می‌تونی فراموش کنی؟ حتا صورت‌های آن دیگرانی که کسی نمی‌شناستشون، یا اصلا نمی‌دونم، نمی‌دونیم کی هستن. ولی هستن دیگه. زیادن. غم‌شون سنگین‌تر هم هست. چون کسی نمی‌شناستشون. چون کسی پیر شدن یه شبه و یه ماهه‌شون رو ندیده. کسی چشم‌های مادر و پدرشون رو ندیده. به کلام در نمی‌آد هر چیزی. بعضی چیزها فقط برای دیدن و سکوت کردنن. مثل همون سکوت که نشسته باشی بالای کوه‌های ماسال یا همچون جایی و خیره باشی به ابرها که آروم موج می‌زنن و از تو رد می‌شن و بازی نور و مه و درخت که همیشه هم سبز نیست. مثل همون‌جا که فقط باید سکوت کرد، چون کلمه‌ای نیست یا حرکتی حتا.
صورت‌های محسن و نوید و فرهاد و ری‌را و پریسا هم منشور همچین سکوتی‌ان. اون‌ها حالا دیگه از کلمه رد شده‌ن. از حرف یا هر جنبشی. هر کلمه‌ای خیانت به رنج و هستیِ اون‌هاست. ما هشتگ می‌زنیم که شق‌القمر کرده باشیم. که آه، من انسان فراتر از تاریخم. ما چند ساعتی گره زدن طنابی رو عقب انداختیم. ما مبارزان فعال در راه آزادی، ما روی مبل درازکشیدگانیم. ما با هشتگ‎ها نجات می‌دهیم و آسوده می‌خوابیم. ما همین چند روز پیش آن سه نفر محکوم به اعدام رو نجات دادیم و بعد خسته شدیم. و بعدتر حتا نپرسیدیم به کجا رسیدن. نپرسیدیم دیشب تا طناب رفتن یا هنوز منتظرن. ما همین چند روز پیش، از تجاوزها هشتگ درست کردیم و شعار چه دختر شجاعی چه دختر قشنگی سر دادیم. و بعد خسته که شدیم از خوندن قصه‌ها سرمون رو کردیم زیر پتو و گفتیم ای بابا، دیگه لوث شد که. ما زود خسته می‌شیم، حتا از هشتگ زدن.
خسته می‌شم، اما هنوز غصه هست. هنوز اندوه چشم‌های محسن محمدپور هست. هنوز برق چشم‌های ری‌را هست. هنوز صدای نوید افکاری رو می‌شنوم. هنوز شعله‌های پلاسکو رو هم می‌بینم. خسته‌ام، ولی این‌جا سرزمین رنج‌های ناتمامه. سرزمین درد روی درد. سرزمین تپه ماهورهای اندوه. و ناتوانی این دست‌های سیمانی، و آن دست‌هایی که هرچه کاشتیم سبز نشدند دیگر.
صورت‌هایی که می‌بینم این روزها (این ماه‌ها)، هی هربار، با هر دیدنی، یه جایی از درونم می‌شکنه. دیدنی نیست، حتا نمی‌دونم کجاست که می‌شکنه. اما اول توی محدوده‌ی زیر قفسه سینه، احساسش می‌کنم. مثل زمانی که روی صندلی نشستی و هواپیما یک‌باره و با سرعت زیاد بلند می‌شه. همون حس. دقیقا همون حس. یه چیزی می‌شکنه و خالی می‌شه. و بعد کمی پایین‌تر توی دلم حسش می‌کنم. حفره‌ای که خالی شده و فشار هواییِ زیادی داره. بلک‌هول. و بعد این فشار هوای اطراف بلک‌هول همه چیز رو به سمت خودش می‌کشه. و بعدتر وجودی ظاهر می‌شه که منم، اما قوی‌تر و وحشی‌تر از من. که مدام در حال رشده. رشدی فارغ از زمانِ ما. شکست زمان. رشدی به سرعت کمی کمتر از نور. و وقتی از من بزرگ‌تر می‌شه به تمام پوستم ناخن می‌کشه برای رهایی و آشوب حتما. موجودی که می‌بینم جز با آشوب رام نمی‌شه. از اندوه تغذیه می‌کنه و از رنج دیدن چشم‌ها. از دلتنگی، از برق نگاه ری‌راها.
منم که می‌نویسم. کمی، گاهی مکث می‌کنم. نفسی فرو می‌دم. عمیق‌تر. که ساعتی دیگه هم رام بمون. که عجله نکن. رنج همیشه هست. که نگران نباش صورت محسن و صدای نوید تا چند ساعت دیگه هم هستن. تا امشب. تا همه‌ی شب‌ها. از همون اولین رنج و اولین اندوه و اولین درد. از همون رد شلاقی که در نطفگی وقتی من، تو بودم و توی وجود دیگه‌ای. من توی بی‌تابی بودم در زهدان مادرم و هم‌سلول شب‌های بی‌صدایی‌اش و سکوت، که نه هشتگی بود نه تصویری. بوده تا هنوز، تا همیشه. تا امشب و تا همه‌ی شب‌های باقی‌مانده.

One thought on “سرزمین تپه ماهورهای اندوه

Leave a reply to Reza Cancel reply