حالا میدونم که دیگه پریشانی این سلسله را آخر نیست. اون روز هم که برای نرفتن پابهپا میکردم به پاییز فکر نکرده بودم. حتا همین دو روز پیش هم به پاییز فکر نمیکردم. حالا یههو پاییز شده. دیروز که یههو دلم خالی شد فهمیدم پاییز شده و هیچ آمادهی اومدنش نبودم. نیستم هنوز. از همین دیروز که دلم خالی شد و مثل آبی که توی مشتت بخوای نگهش داری، ریخت و از دست رفت. حالا هم هی دستهام رو میچسبونم به هم که مثلا دلم رو جمع کنم توی مشتم، که نگهش دارم. نمیشه. نیست اصلا که بشه.
پاسبان حرم دل شده بودم، شب همه شب که نلرزه و کاری نکنه که نباید. حالا حتا با خوابیدن هم دیگه جمع نمیشه. صبح شد، ظهر شد و بعدازظهر است حالا. نشستم پشت روزمرگی کارمندی و هر از گاهی که چشمم به باد پشت پنجره میخوره، دلم رو میبینم که حیرون و سرگردون دور خودش و با برگها میچرخه. شیداییم رو میبینم که گوش برگها را پر کرده از پاییز که همرقصش بشن در این حیرونی. که دل به دلش بذارن و پا به پاش برن.
روزمرگیهای کارمندی رو همیشه با آوازی، ترانهای، موسیقیای به فردا میرسوندم. حالا نمیشه دیگه. حالا که پاییز شده، ناغافل. از صبح تا ظهر و هنوز هر آوازی، ترانهای، موسیقیای گذاشتم خرابتر کرد جراحت جدایی. هی دلم رو مجنونتر کردم و حیرونتر. آب شدهام، که توی مشتم نمیگنجم. سر رفته پاییز از دلم. همین پاییز که هنوز به تقویم هم نرسیده. که نیست بر سر آتش میسرم که نجوشم.
میترسم از این بیدلی، از پاییزی که به تقویم برسه. از مهر، آبان، وای از آذر. تولد جمشید آبانه. چطوری به دلم حالی کنم که نیست. که این پاییز دیگه نیست. نیستش. که برنمیگرده با تقویم حتا. میترسم از این جنون که آروم نگرفته و برده با خودش بود و نبودم رو. اینهمه شیدا ندیده بودم من رو. تو کافردل، نمیبندی نقاب زلف و میترسم که شیدا شوم، شیدا شوم، شیدای ناپیدا شوم. که محرابم بگرداند، خمِ آن دلسِتان ابرو.
به مهر که برسم، به آبان نرسیده از دست میرم. به آذر اما گدازههام میرسه. چیزی نمونده از دلم که میان مشتهام نگهش دارم. از من اکنون طمعِ صبر و دل و هوش مدار، که بر باد رفتند از دیروز. دیروز که ناغافل پاییز شد.
…
LikeLiked by 1 person