نارنجیِ چمدانم را وقتی روی ریل میبینم که تقریبا نصفِ مسافرها رفتهاند. چمدان را برمیدارم و به طرف سالن انتظار میروم. تنها قسمت فرودگاه که همیشه برایم دوستداشتنی بوده. آدمهای خوشحالِ منتظر. جایی که آدمها به هم میرسند و با هم بیرون میروند، نه اینکه از هم دور شوند. چشمهای بیشتر آدمهای توی این سالن برق میزند و میخندد. آدمهای اینجا منتظرند، منتظر همهی چیزهایی که آدم از دیدنشان دلش باز میشود. بغل کردنِ تنها و لبها و دستها.
هنوز از سالن تحویل بار بیرون نرفتهام که موبایل توی کیفِ زیربغلم میلرزد. عکس کاوه روی صفحه افتاده. گوشهای میایستم و هدفون را به موبایل وصل میکنم و سر دیگرش را توی گوشم میگذارم.
– رسیدی؟
دوربین را میچرخانم رو به سالن انتظار.
– اون بیرون دنبالت میگشتم.
میخندد و دوربین موبایلش را میچرخاند. توی پیادهروی کافهای نشسته و آدمها با عجله با چتر و بی چتر از خیابان بارانی رد میشوند.
– منم تازه کارم تموم شده. برنامه هر شب کار، کافه، خونه.
حساب میکنم، مِنهای دو ساعت و نیم. دو ساعت و نیم از هم دوریم. وقتی من به ساعت صفر میرسم، او هنوز دو ساعت و نیم وقت دارد.
– پس امشب با هم میرسیم خونه.
به ریشها و موهایش که بلندتر شدهاند نگاه میکنم. دستم را روی صورتش میکشم، روی صفحهی موبایل. اما به جای زبریِ ریشها نرمیِ شیشهای موبایل به پوست دستم میخورد. لبهایش زیر نرمیِ شیشهای تکان میخورند.
– امروز توی مترو یه پیرزن و پیرمرد، جلوی یه نوازندهی خیابونی میرقصیدن …
تصویر و صدایش چند ثانیه ثابت و ساکت میماند و دوباره برمیگردد. به تصویرهای تودرتوی خودمان نگاه میکنم. به خودم که کوچکم و پایین صفحه روی شانههای کاوه نشستهام.
– فیلم گرفتم ازشون …
آنتن موبایلم میرود و کاوه را از روی صفحه غیب میکند. دستم را به چمدان میگیرم و دنبال خودم میبرم. زن و مرد و پیر و جوان، پشت در ایستادهاند و منتظر که مسافرشان از راه برسد. مرد جوان و سادهپوشی بیشتر از بقیه منتظر به نظر میآید. بیقراری و چشمانتظاری از همهی حرکات بدن و حالت چشمهایش زار میزند. حالت چشمهای کاوه را هیچوقت بیقرار و منتظر ندیدهام. همیشه مثل دریای بدون موج در آرامشاند.
قسمتی از داستان “ما به اندازهی اختلاف ساعتهایمان از هم دوریم”
اندیشه || بهار 99
سرزمین شبانه خیال را ساکنی نبود
LikeLike