چهارشنبه است و من خوبم.
کمی که از صبح گذشت، حالِ خودم رو پرسیدم. به خودم نگاهی انداختم و دیدم خوبم. کمی بعد تیتروار اخبار رو میخونم/میبینم، و فکر میکنم هنوز خوبم؟ خوبم هنوز.
ولی چالشِ من و خوبی شروع میشه. خوب بودن در چه شرایطی و چرا باید خوب باشم. میتونم خوب باشم و خبرها رو نخونم؟ میتونم خبرها رو بخونم و هنوز خوب باشم؟
حداقل بیشتر از نه ماهه که خبرها، بیوقفه غمانگیزن. تازه این در صورتیه که بخوایم از خبرهای سه سال گذشته حرفی نزنیم. بیشتر از نه ماه گذشته رو با ترس خوابیدیم و با ترس بیدار شدیم. یک روز کشتار جمعی، یک روز حمله موشکی و انفجار هواپیما -مرگهایی دسته جمعی- که سنگینی و اندوه خبر رو چند برابر میکنن. و بعد به طور روزمره و هفتگی خبرهایی از اعدام، تجاوز، بیماری، زندانیهای سیاسی، خودکشی، قتل ناموسی، گرونی و باز دوباره اعدام، بیماری، تجاوز و … .
من هنوز اینجا زندگی میکنم. وسط همین خبرها. وسط خاورمیانه. که اسمش با نکبت همیشه میآد. دور بودن از بطن خبرها چقدر من رو از خودم دور میکنه؟ چقدر اخلاقیه و چطور من رو از شفقت دور میکنه؟ اگه نخونم و نبینم و ندونم و نفهمم، چقدر از احساسم باقی میمونه؟ مگه نباید احساسی باشه که کاری انجام بشه؟ احساس مگه محرک و انگیزهی هر کاری نیست؟ اونچه که باقی میمونه چقدر به من نزدیکه و چقدر شبیه منه؟
حرفی از وجدان نیست. وجدان سرگذشت محوی داره که نمیتونم بفهمم چقدر به واقعیت نزدیکه. چقدر نتیجه و حاصل سرگذشت انسانه. چقدرش رو آدمی قبل از من نوشته و حقنه کرده به بقیه. آدمی که به قدرت نزدیک بوده، به حقنه کردن و خوراندن. وجدان یا حس آزاردهندهی بعد از ارتکاب گناه. که گناه رو هم آدمیزاد نوشته و غیر معتبره. وجدان/گناه به اون دلیل برای من بیاعتبارند که بسته به موقعیت جغرافیایی و تاریخی و مذهبی تعاریف متفاوتی دارند.
اما اخلاقیات در بیشتر موقعیتهای جغرافیایی و تاریخی شباهتهای زیادی داره. قتل همیشه و همه جا کشتنه و مذموم. از حریم امن کسی گذشتن، همیشه و همه جا تجاوزه. اونی که میزنه همیشه ظالم و اونی که میخوره همیشه مظلومه.
اگه من خبری رو بخونم، تصویری رو ببینم که یک طرف ظالمه و یک مظلوم و از کنارش رد بشم، چقدر کارم اخلاقی حساب میشه. یا اگه اصلا نبینم و نشنوم و صرف اینکه “به من که آسیبی نرسیده” زندگی عادی خودم رو ادامه بدم، و این کار رو هم بیاخلاقی ندونم، آیا اگه فردا بیدلیل و بادلیل من ظلم بشه، چرا باید انتظار داشته باشم کسی به جانبداری من کاری کنه.
پس حرکتهای اجتماعی که باعث تغییر و بهتر شدن شرایط محیطی هستن رو کی انجام بده؟ اگه من نه، پس کی؟ اگه همه ما بگیم من نه، پس کی میمونه؟ من امروز حالم خوبه، پس من نیستم. آستانهی ندیدن و نشنیدن و نخوندن و نفهمیدن تا کجاست؟ از کجا به بعد دیگه نمیتونم بیتفاوت باشم؟ از کجا به بعد دیگه من هم بلند میشم و دستم رو مشت میکنم؟ وقتی آب سرریز شده از سد تا کف خانهی من هم برسه. وقتی عابری که همیشه به دیگران تعرض میکرد حالا دستش به من هم بخوره. وقتی همسایهی بالایی نه فقط روز که شب تا صبح هم با قدمهایی محکم و بلند راه بره و بدوه. مثل وقتی که راننده تاکسی کمی گرونتر از معمول باهامون حساب میکنه، اونجاست که صدامون بلند میشه و شاکی میشیم.
ولی حالا همهی ما، همهی ما که اینجاییم و همینجا نفس میکشیم، اگه فقط و فقط نگران خودمون هم باشیم، باز هم هر روز و هر شب مستقیم و غیرمستقیم بهمون تجاوز میشه. همین که هر روز با نگرانی و ترس بیدار میشیم و و میخوابیم. همین که دیگه باور نداریم که روزی بیدردسر رو بگذرونیم. همین که حالا همه ما میدونیم که اینجا دیگه خبر خوبی اتفاق نمیافته. که اینجا دیگه همیشه گزینهها بین بد و بدتره. خوب موندن و حال خوب داشتن، نگران کنندهست. نگرانم میکنه که اگه امروز خوبم، یعنی بیاخلاق هم هستم؟ یعنی از کنار طنابهایی که هر روز دور گردن بیگناهی سفت میشن بیتفاوت رد شدم؟ یا اینکه به شنیدنها و دیدنهای چرک عادت کردم و دردی ندارن دیگه؟ هنوز شفقت دارم؟ یا خوبم، واقعا خوبم و تظاهر میکنم به همدردی، به شفقت و اشک تمساح میریزم؟ خالی از احساس شدم؟ شاید.

همه این ها چالشی هست بین خودمون و دوباره خودمون.. توی یکی از پست ها در مورد ضرورت کلام و کلمات نوشته بودی.. چند ماه قبل بعد از جدال های همیشگی واسه نوشتن و خواندن و گفتن به این نتیجه رسیدم که…قواعد رایج زیستن با خود زیستن در تعارض است
برای مثال.. ذات توییتر نوشتن هست و خواندن اما .. توییتر دقیقا جایی ست برای ننوشتن.. برای نخواندن
تو یک مقیاس بزرگتر حتی به خودم جرات می دم که بگم… ذات این جهان بودن هست..حضور هست .. شدن هست.. به قول هانا ارنت ..
sein..existieren..werden
اما .. جهان در نهایت جایی ست برای نبودن
امیدوارم تو این جدال چیزی بیابی و بیای در موردش به سبک خودت روایت کنی
LikeLiked by 1 person
مرسی، همینطوره که گفتین
LikeLiked by 1 person