کلامی نیست، کلمه‌ای هست.

غم نیست، اما سوزشی هست. اندوه نیست، اما آوازی هست. دلیل نیست، اما مدلولی هست. دود نیست، اما آتشی هست. رخت نیست، اما چنگی هست. حزن نیست، اما بغضی هست.

چیزی دلم را می‌فشارد که نمی‌دانم چیست و از کجا آمده. بغضی گلویم را می‌فشارد که نمی‌دانم از چیست و از کجا آمده. مدلول هست، دلیلی نیست. اما کسی را می‌بینم که درونم در خودش جمع می‌شود، پیچ و تاب می‌خورد، شور می‌زند برای کسی یا چیزی که نمی‌بیندش. نمی‌بینمش.
نشسته بر بلندای تلی و زخمه بر تار می‌زند، رباب‌وار. گاهی تار را به رباب می‌چسباند و گاهی زانو را به چانه. اما از فشردن غافل نیست، می‌فشارد و رها می‌کند، اندک لحظه‌ای و می‌فشارد هزارباره.

غم نیست، اما سوزشی هست. دلم را می‌جورم به پیدا کردن غمی. نیست. بهانه هم نیست. فقط خالی است که می‌بینم. اما سوزشی هست.
اندوه نیست، اما آوازی هست. آوازی حزین در شور یا نوا، یا حجازآوازی در ابوعطا. که می‌بردت تا شب، تا ابر بی‌باران. ابری که آوازست.
دود نیست، آتشی هست. شعله‌ای هست، سوختنی، گداختنی. نشانه‌ای نیست برای دیدن که کسی، چیزی، جایی آتش گرفته. همان‌جا. همان‌جا که همایون چه آتش‌ها را آواز سر می‌دهد.

می‌خندم، خوبم. کار می‌کنم، با همکاری شوخی می‌کنم. شادم حتا. غمی ندارم، اندوهی هم. دلیلی ندارم، رختی هم و حزنی هم. اما آتشی هست، خاکستری هم. که دور است و نزدیک. که تنگ و تنگ‌تر می‌شود دلم. فشرده‌تر از دیروز. پر پیچ و تاب‌تر. که همان است که بوده از سال‌ها و هزارها روز قبل‌ترش. از دویست و چهل و دو شب قبل‌تر. از یلدایی که گر گرفت و خاموش نشد.

One thought on “کلامی نیست، کلمه‌ای هست.

  1. نه ان سو
    با خورشید دروغین
    گرمای مرهمی ست
    نه این سو
    با هزار چراغ روشن
    یارای نبردی
    ..
    ..

    Liked by 1 person

Leave a comment