سال‌ها گذشته از سرمان، آنیا

آمده بود. ساعتی قبل. از سال‌ها قبل‌تر که دیده بودیم هم را، و کار کرده بودیم با هم در کافه‌ای که جا مانده بود از ده‌ها سال قبل‌ترش. آمده بود و نشسته بود روبرو، توی خانه‌ای که تازه است. رنگ‌هاش، دیوارهاش، وسایلش، حتا آدمش. حرفی نبود. همه چیز گفته می‌شود در نگاه‌هایی که از رنگ‌ها به آدمش و از آدمش به دیوارها و از دیوارها به مهمان نه خیلی دورش. او نگاه می‌کند به رنگ‌ها و به موهایی که کوتاه شده‌اند و من خیره‌ام به او، به عمر که چقدر از سر ما گذشته. نگاه می‌کنم به آن چیزی که نمی‌دانم چیست اما هست. که جا افتاده و لعاب انداخته حسابی. نگاه می‌کنم به دلتنگی که عمری از سرش گذشته. به او. به من. به دوستی. لب که به حرف باز می‌کنم، به شکستن سکوت، بیهوده است. سکوت است که حرف می‌زند و می‌خواهد که حرف نزنم. که حرف نزنیم. می‌بردمان به سال‌ها، به شب‌ها. به کافه. به پارک پله‌ای بالای تونل. و بعد تونل است که می‌بردمان با خودش. در خودش. چند سالی عقب‌تر، که نشسته بودیم وسط شب و حرف می‌زدیم و سکوت بود که پرحرف‌تر از ما، مست بودیم لابد. اغلب. که بهانه‌ی گریه‌های بی‌سر و ته‌مان باشد. چند سالی جلوتر، امشب! یا نه، کمی جلوتر، که خاکستریِ تارها بیشتر و بیشتر شده و حرف امشب را می‌زنیم که عمری از سرمان گذشته. لابد. مستیم همیشه، در تاریک روشنای خانه. که حالا تازه است هنوز. “آنیا” را نشانم می‌دهد که نمی‌دانم مادر است یا دخترش. یا هر دو با هم‌اند، آنیا. آنیا منم در یادش. من مادرم یا دخترش؟ می‌گوید انتزاعی. در خیالم، که آنیا شده‌ای. نگاه می‌کنیم به سکوت که اول‌بار است که بی‌اندوه است و لبخندی می‌زند حتا. جایی لبخندش را دیدم که حالا نبود. چند سالی جلوتر، شاید.
نرفته هنوز که چیزی در دلش می‌ریزد. از سال‌ها قبل‌تر است یا از سکوت، یا از عمر که از سرمان گذشته چند سالی. چند سالی عقب‌تر، چند سالی جلوتر. لب‌هامان به کلمه کم باز می‌شوند، اما چقدر حرف زده می‌زنیم. خوابش می‌گیرد، خوابم می‌گیرد. می‌رود. رفته حالا.
من می‌مانم و خانه‌ای که تازه است هنوز و سکوت و کلمه‌هایش که هنوز مانده‌اند و تا خوابم ببرد کش می‌آیند. لابد. آمده بود. با مهربانی‌اش که سال‌ها از سرش گذشته. مثل خودش. مثل دوستی‌مان که سال‌ها از سرش گذشته و چه خوب مانده و چه زیبا. چه عمیق.   

One thought on “سال‌ها گذشته از سرمان، آنیا

  1. چه تصویر دلچسبی
    یاد این شعر می افتم
    ..
    در این سال سیاه
    که تنها
    میراثی از زندگی در ما باقیست
    حتی اگر وهمی باشی
    که درونش
    فراموشی جاریست
    به تو فکر می کنم
    ..

    Liked by 1 person

Leave a reply to Reza Cancel reply