مثل درخت‌های شیراز

ر یک‌روز گفته بود “یه سری آدم‌ها هستن که وقتی میان تو زندگیت باید برای همیشه نگه‌شون داشت. آدما‌هایی که حس می‌کنی باید موندگار باشن حس نمی‌کنی نمی‌بینی‌شون، انگار هستن همیشه، حتا اگه …” یا چیزی بیشتر و کمتر از این. حالا درست و دقیق هم به یادم نیست. حالا حتا ر هم دیگر نیست. اما مثل حرفش مانده. بعد هم که رفته بود دیده بودم بعضی حرف‌ها هم مثل آدم‌های‌شان، می‌مانند، و با دور شدن هم محو و کم‌نور نمی‌شوند. مثل همان آدم‌ها. حرف‌ها و آدم‌ها.
بیست و پنج ساله‌ام، با ماشینِ تو از خیابان‌های بعدازظهرِ شیراز رد می‌شویم. از نقطه حرف می‌زنی ، از کهکشان، از رسالت، از اثری کوچک، از فقط یک نفر. که بعد یعنی دیگر کارت با دنیا و مافی‌ها تمام می‌شود. شده. دقیقِ دقیق هم یادم نیست. کمی بیشتر، کمی کمتر. اما ماشین سفیدت، تو، من، خیابان هدایت، درخت‌ها، درخت‌ها که اسم‌شان درختِ شیراز بود. برای من لابد. مثل آسمان شیراز، که آسمان شیراز است و فقط شیراز را دیده بودم که درخت‌ها و آسمانش را مال خودش کرده بود. شهرهای دیگر را هم دیده بودم و هیچ‌کدام چیزی برای خودشان نداشتند. که مثلا بگویی دیوار نمی‌دانم کدام شهر. حالا هم که گذشته، نمی‌دانم چند سال یا چه اهمیت دارد شمارش سال و ماهش، می‌دانم که یک صحنه برای یک جمله کفایت می‌کند. برای یک عمر. برای همیشه. همان همیشه که بعدش دیگر لابد درختی شده‌ایم. که به قول آن شاعر از بخت‌یاریِ ماست و آن شاعر دیگر که سبز خواهم شد.
از بخت‌یاری من است یا چه چیز دیگری، نمی‌دانم. اما تو هم به قول ر، از همان آدم‌هایی. ازهمان آدم‌ها که هرچقدر هم دور و محو و کم‌رنگ، اما هستی. از قبل از آن سال، قبل از آن زمستان و بهار و تابستان، که به پاییز هم نکشیده بود. همیشه هستی. یک جایی از خیال، از یاد، از خاطره، از دیروز، از فردا، از همیشه. از همان آدم‌ها. از همان آدم‌ها که تصویر، صدا و حرف‌هاشان یک جایی برای ماندن پیدا می‌کنند. یا یک جوری مثلا که نمی‌دانی اول آدمش بوده یا اول حرفش یا اول تصویرش یا قبل از آن‌ها اول صداش. از آن‌ها که نمی‌دانی کجاست اما هست. همین‌جا یا جایی همین نزدیکی حتا. حتا یک وقتی هم هست که هیچ‌کدام از این‌ها نیست و همه‌شان هستند. مثل آن روز که بهار بود یا تابستان، یادم نیست. فقط می‌دانم به پاییز نرسیدیم هیچ‌وقت. همان وقت که هم خنده بود هم گریه، هم حرف بود هم بغض. همان وقت که اشک بود و سه‌تار و ساز و کسی که رفته بود خودش را به خاک بسپارد که سبز خواهد شد. همان وقت که هنوز محو می‌شدم. در یک تکه از حرفی که می‌زدی یا هر چیز دیگری حتا.
حرف تازه‌ای هم نیست، هر چه هست همان است. همان اثر، همان سرِ سوزن، همان آدم، همان حرف، که مانده‌اند و همیشه هستند و اثرشان هم مانده از همیشه. لابد از قبل از آدمیزاد و بعد از سبز شدن. که بعد از همیشه که سبز خواهم شد اگر بخت‌یار باشد، حرف‌ها را زمزمه کنم لابد برای پرنده‌ای، نسیمی، بارانی یا هر که گذرش بخورد.

اندیشه
برای بیست و سوم مرداد    

One thought on “مثل درخت‌های شیراز

Leave a comment