بی‌تخیلی

می‌نویسم. بی‌تخیل می‌نویسم. بی‌خاطره حتا.
همان روز که مورچه‌ها زیر پاهای دوازده سالگی‌ام صف بسته بودند و نور نیم‌روزی از شکاف‌های خورنده‌ی پتوی سربازیِ جا مانده از خاطرات شوهرخاله یا شاید باقی‌مانده روزهای جنگ، پشت پلک‌هام را بازی می‌داد، تخیل را بار مورچه‌ها کردم که خالیِ خالی هم راهی نشده باشند.
ساعت دقیقش را یادم نیست، اما شیارهای نور نیم‌روزی را هنوز گاهی می‌بینم. که یعنی خاطره‌ای مانده از دوازده سالگی یا یازده سال و چند ماهگی.
جزییات خاطره‌ها هم از آن روز به بعد محو شدند. یا خاطره‌های بعد از آن روز رنگ و رو نداشتند دیگر. همه چیز همان روز اتفاق افتاد و بعد هم ادامه نداشت. که مثلا خیالی تخیلی چیزی، از دیروز و روزهای قبلش فردا هم آمده باشند. نه. همان روز بود و همان یک روز و بعد هم تمام شده بود.
این‌که دقیق و جزیی یادم مانده باشد، نه. اما یادم هست که همین چند سال پیش یا شاید چند ماه قبل یا همین دیروز مثلا، به کسی که گفته بود چرا نمی‌نویسی؟ جواب داده بودم که آدم بی‌تخیل که نویسنده نمی‌شود و رفته بودم و برگشته بودم به همان روز دوازده سالگی یا یازده سال و چند ماهگی و برای هزارمین بار صف مورچه‌ها و شیارهای نور که یادم نیست خط خطی بودند یا دایره دایره‌های کوچک و بزرگ. اما می‌دیدم. پتوی خاکستری و پرزدار و یک نفره‌ی سربازی و من که روی زمین، توی سالن پذیرایی نزدیک پنجره‌های قدی و سرتاسری، مثلا خوابیده بودم.
همین را یادم مانده. همین که همان صحنه بود و همان سن و سال و همان سالن پذیرایی. بعد هم به خودم گفته بودم تخیل بی تخیل. درِ خیال را ببند و قفل محکم و بی‌کلیدی بزن و رهایش کن. بعد هم حرف خودم را گوش کرده بودم و روزها و سال‌ها بعدترش هم نرفته بودم طرف آن در.
اما یکی از روزهای بیست و چندسالگی که بهش احتیاج پیدا کردم، نه فقط نتوانستم درش را باز کنم که حتا خود در را هم چند سال طول کشید که راهش را پیدا کردم. بعد هم دیدم که در خزه بسته و خمیره بسته و سنگ شده و قفل مثل حلزونی که توی دیواری نزدیک ساحل خشک شده باشد، نقشی شده بود از در و دیوار و خزه و خمیره. زور هم زدم که تکانش دهم، نقبی بزنم یا سوراخی حتا، نه. خراشیده هم نشده بود.
بعد از آن بود که فکر کردم بهتر است به جای سوراخ کردن، قصه‌ی آن روز را جوابِ این و آن بدهم. که فکر نکنند بی‌تخیلم. شاید باور کنند من هم روزی، ماهی، سالی، تخیل و خیال می‌دانستم چیست. دیده بودم و ساخته بودم و زندگی هم کرده بودم درش. چند سالی مثلا با مادرم درش زندگی کرده بودم.
که خالیِ امروز و دیروز و فردا را نبینند. که فکر نکنند که نویسنده بی‌تخیل نمی‌شود. نوشته بودم، بارها و بارها. گیریم بی‌تخیل و بی‌خیال. زندگی هم کرده بودم، بارها و بارها. گیریم فقط یک نصفِ صحنه بوده و یک دقیقه بیشتر عمر نداشته.
بعضی وقت‌ها هم شده که خودم دلم خیال بخواهد یا تخیل یا رویای چیزی را داشتن. اما بی‌نتیجه و خسته، سیگاری گیرانده بودم برای ادامه ندادنش. این روزها هم که خالی‌تر از همیشه‌ام، فکر می‌کنم بی‌خیالی و بی‌تخیلی خیلی هم نباید بد باشد.
خالی می‌گذرد، سبک و رها می‌گذرد. بدون داشتن و بدون خواستن. می‌رود فقط. می‌گذرد.

اندیشه

2 thoughts on “بی‌تخیلی

Leave a comment