از سپیدی و نازکی پیراهن نشت می‌کند

روشنایی آخر تیر بود یا اول مرداد، جون بود یا ژوییه؟ فقط می‌دانم اوت نبود. روشن روشن هم نبود. کمی ابر، کمی خاکستری. از نازکی پارچه دیده می‌شد. تاااا کتابخانه مرکزی، ا لا بیبلیوتک. الا یا ایها الساقی نشت کرده بود از درزها و نازکی. باد ملایمی هم وزیده بود و تارها و رشته‌های سیاه و کمی خاکستری را تکان تکان برده بود و عقب عقب برگشته بود از زمان.
از زمان که عقب عقب برگردی از دریای سیاه و ساحل مدیترانه هم عقب‌تر می‌روی. هنوز به مِی به اردیبهشت نرسیده می‌رسی. کمی سایه کمی نور کمی آفتاب کمی باد و کمی وارش. نازکی پیراهنت را سایه‌ی صورتم می‌کشم. شیارها، راه‌راه، خط خط روی صورتم، صورتت موج می‌زند. از سپیدی و نازکی پیراهنت که نشت می‌کند شیره‌ی آفتابش گرفته شده. چشم که ببندی، نم موج‌های راه راه و خط خط پوستم را پر می‌کشد و صدای رشته‌ها و ریشه‌های سیاهِ کمی خاکستری، خبر موج بلندتری می‌دهد.
گفتم: صورت و ماه و پیراهن سفید. گفتم تو. نشنیده بود لابد که از ژوییه رد نشده در را پشت سرش بست. نه که بکوبد. بسته بود. گرمای اوت راه راه و خط خط نورسایه را فقط نور بود.
گفتم نورِ خیلی نزدیک، نورِ تند، به سیاهی می‌زند. گفتم خیلی به طرف اوت، به طرف نورِ خیلی نزدیک نرو. نمی‌شنید. رفته بود و نزدیک شده بود. به اوت که رسیده بود نه خودش نه نازکی پیراهن نفهیده بودند که کی باران نوامبر خیس‌شان کرده بود و یادشان رفته بود که در را چنان کوبیده بودند به هم که صدایش تا کریسمس هم رسیده بود. من کمی مانده به کریسمس در را دیدم و صدا را و کوبیده شدن نازکی پیراهن را.
و بعد هیچ نبود جز بوق ممتد و خالی تلفن و کش آمد تا بهار. و از بهار که گذشته بود، دیگر پیراهنش آنقدر سپید و آنقدر نازک نبود.
تا برسد به اوت سال بعد که من نشسته بودم توی درگاهی و چشم به راه و گل‌ها را پر می‌کندم، دویست و سی و سه روز گذشته بود و سفیدی پیراهن تارتر، و نازکی و راه‌راه‌ها تیره‌تر شده‌اند حتما. دویست و سی و چهار …

One thought on “از سپیدی و نازکی پیراهن نشت می‌کند

Leave a comment