امروز تماما دلتنگی‌ام.

امروز تماما دلتنگی‌ام. دلتنگی تا ذره ذره جان و بدنم نفوذ کرده. انقدر لبریزم از دلتنگی که هر بار که نفس می‌کشم، توی هر دم و بازدمم، دلتنگی‌هام رو بیرون می‌ریزم. اما بی فایده‌ست وقتی ذره‌ای کم نمی‌شه.

امروز تماما دلتنگی‌ام. مثل کیسه‌ای‌ام که جا نداره دیگه، اما هی با دست فشار می‌دم که فشرده بشه و جا باز کنه برای حجمی بیشتر. فشار می‌دم که متراکم‌تر بشه و ذرات بیشتری رو تحمل کنه. اما می‌بینم، می‌بینم که از زیر قفسه‌ی سینه‌م، دلم داره باد می‌کنه. داره از همه طرف باد می‌کنه و سنگین‌تر می‌شه. امروز بیشتر از تحمل وزنم دلتنگم.

امروز تماما دلتنگی‌ام. صبح بدن لاغر ولی سنگینم رو بلند کردم، لباس تنش کردم و آوردمش سرکار. اما هر لحظه که می‌گذره سنگین‌تر می‌شم. هر ساعت که می‌گذره حجیم‌تر می‌شم. دلتنگی از منفذهای پوستم بیرون می‌ریزه، توی هوا پخش می‌شه و من دوباره با هر دم می‌بلعمش.

امروز تماما دلتنگی‌ام. زنی باردارم که سرعت رشد جنینش به لحظه و ساعت رسیده. جنینش توی یک ماهگی جنینِ نه ماهه‌ای رو می‌مونه. جنین دلتنگی مثل زردآب تا حلقم بالا می‌آد و هر بار می‌بلعمش. فشارش می‌دم که پایین‌تر بره و توی جمع و محل کار بی‌آبروم نکنه.

امروز تماما دلتنگی‌ام. دلتنگی از ذره ذره جان و بدنم لبریز و سرریز شده.

Leave a comment