Restart

دلم می‌خواد برم توی خلأ. خلأیی که بتونم به هیچ چیز توی ذهنم فکر نکنم. اصلا فکر نکنم. دلم می‌خواد می‌تونستم تمام واژه‌های قراردادی این دنیا رو به هم بریزم. مثل آدمی که آلزایمر داشته باشه. چشم‌هام رو ببندم و یهو همه چیز پاک بشه. سیاهی یا سفید مطلق باشه، تاریکی یا روشنایی. نه، حتی برای این حس‌ها هم واژه‌ای نداشته باشم. فقط یه چیز باشه، بدون هیچ تعریف و اسمی. فقط چشم‌هام بسته باشن بدون هیچ کلمه‌ای. ندونم کجا هستم و چی می‌بینم. دیدن، شنیدن، حس کردن و همه این‌ها هیچ معادلی براشون نباشه. فکر کن وقتی چشم‌هات رو بعد از مدتی باز کنی و هرچی که می‌بینی وهمه اشیا و مکان و فضا رو نشناسی. یعنی ندونی که اونچه می‌بینی یا می‌شنوی یا حس می‌کنی چی هستن.
به نظرم جالب و جذابه. یعنی حتی همین الان که دارم می‌نویسم هم توی به کار بردن کلمه‌ها و جمله‌ها معذب شدم. اگه ندونم کلمه و جمله چی هستن. فرض بگیریم مثلا همین دفتر، اگه اسمش چیز دیگه‌ای باشه یا نه، بخوام براش اسم تازه‌ای انتخاب کنم. دفتر، نوت بوک، نوت پد، کاغذ و همه معادل‌هاش رو ندونم، چه اسمی انتخاب می‌کنم؟ اصلا باید اسمی انتخاب کنم؟ حس عجیب و جالبیه.
هرچند الان که دارم می‌نویسم، مسئله‌م بیشتر مفاهیم کلی‌تر و بزرگت‌تریه. مثل خاطره، گذشته، آینده، ترس، عشق، نفرت، مرگ و … . سخت ولی جذابه.
همیشه نوزاد انسان برام از عجایب بوده و هست. هنوز هم یادگیری نوزاد برام خیلی عجیبه. تا چند ماهگی از اطرافیانش چیزی نمی‌دونه. فقط یه سری حس و تصویر و آوا و صدا رو می‌بینه و می‌شنوه. حتی به نظر درکی از حس نداره، حس درد برای نوزاد، اون حسی دردی نیست که ما می‌دونیم. اون فقط در مقابل کنش بیرونی یا درونی با گریه واکنش نشون می‌ده. حسی مشابه گرسنگی، اون برای گرسنگی هم همون واکنشی رو نشون می‌ده که در مقابل درد داخلی یا خارجی. گریه. یعنی درد و گرسنگی تقریبا معادل می‌شن. آدم بزرگ‌ها برای درد و رنج و هر حس دیگه‌ای به مرور زمان تعریف ساختن. تعریف یعنی پیش زمینه و ذهنیت داشتن. و همین ذهنیت و پیش زمینه ما رو می‌ترسونه. حالا که بیشتر و دقیق‌تر بهش فکر می‌کنم می‌بینم ترس ور ما خودمون ساختیم، برخلاف بعضی چیزهای دیگه مثل عشق و مرگ که از قبل از انسان وجود داشتن. عجیب نیست؟
یه نوزاد اونجایی برام عجیب‌تر می‌شه که اگه اینجا به دنیا بیاد، کلمات قراردادی‌ای رو یاد می‌گیره که ما بهش یاد می‌دیم. و اگه جای دیگه‌ای از دنیا باشه کلمات قراردادی اون‌جا رو یاد می‌گیره. راستش همیشه دوست داشتم می‌تونستم توی ذهن یه نوزاد رو ببینم، وقتی اطرافیانش با دو زبان مختلف حرف می‌زنن چه جور دریافتی داره؟ آب یا Water ؟ در واقع می‌دونم که برای اون فرقی نداره چه کلمه‌ای باشه، معادل رو یاد می‌گیره. یه چیزی شبیه به فیلم Dogtooth باید باشه. نمکدون یا تلفن؟
ما توی دنیای دیکتاتوری بزرگ‌تری زندگی می‌کنیم. قبل از اینکه خودمون دنیا رو کشف کنیم، همه چیز رو بهمون یاد می‌دن و لذت کشف رو ازمون می‌گیرن. ما همیشه مجبوریم دنیای قبل از خودمون رو یاد بگیریم. دنیایی که آدم‌های قبل از ما کشف کردن و به محض تولد به خورد ما میدن.
اگه توی مقیاس دیگه‌ای بهش نگاه کنیم، شاید متوجه بشیم دلیل این همه سرگردونی بشر چیه. انسان امروزی از فشار دریافت تجربیات دیگران پر شده، بدون اینکه خودش رو بشناسه. در واقع بدون اینکه یاد گرفته باشه چطور می‌شه خودش و دنیای اطرافش رو بشناسه، بدون اینکه یاد گرفته باشه چطور می‌شه خودش و دنیاش رو کشف کنه. حالا لبریز از گذشته‌های دیگران، فقط دور خودش می‌چرخه و دنیا رو سنگین و تیره می‌بینه.
فکر می‌کنم اگه از اون خلأ برگردم شاید همه چیز ترسناک باشه. ولی اگه ندونم ترس و ترسناک یعنی چی، چطور می‌شه بترسم؟ شاید بیشتر متعجب باشم با اینکه نمی‌دونم حتی تعجب چیه. یعنی فکر می‌کنم حتی اگه ندونم ترس و تعجب چیه، پس واکنشی هم توی چهره یا حرکاتم بروز نیم‌دم. کمی بهش فکر کنید. به نظر دنیای جالبی می‌شه، با اینکه حتی نمی‌دونی جالب، دنیا، به نظر و فکر کردن چی هستن.

5 thoughts on “Restart

Leave a reply to Reza Cancel reply