ماموران خیرگی به تماشای پایان

یکی کشته شد. امروز. که هنوز لابد سپیده نزده بوده. خوابم. خوابی عمیق، و خواب می‌بینم. ساعت چهار و بیست دقیقه‌ی نیم‌شب. صدای پاهاشان می‌آید. لخ‌لخِ پوتین‌ها روی سیمان. صداها را می‌شناسد. هر قدمی که به زمین می‌کشند، تاری سفید می‌شود. خوابم. خوابی لابد شیرین. که زهر ندارد. خانه‌ای غریب و آدمی آشنا. لخ‌لخِ پوتین‌ها […]

از بس که برگشتن نمی‌داند

نشسته‌ام که برگردد. که لحظه‌ای پشت سرش را نگاه کند. ببیندم که لبت کجاست که خاک چشم به راه است. نمی‌بیند. لحظه‌ای هم حتا. پشت سرم را نگاه می‌کنم که برنگشته هرگز. هیچ‌وقت. که برگشتن بلد نیست. دیدن هم. که چشم به در ندارد هیچ‌وقت. نداشته. کسی نایستاده است این‌جا یا آن‌جا. که فراموش‌کار است […]

Ophelia

به ساعت کارمندی بیدار شدم. همه چیز پریده و جز تصویری یا صدایی محو و تار چیزی در خانه نیست. چیزی بوده که طعمش به شیرینی می‌زده اما هرچه دست می‌کشم، نیست. شب‌ها انتظار، و حالا نیامده، رفته. و فکر می‌کنم که امروز به سکوت نزدیک‌ترم. که کلمه را نباید به کلام رساند. که کلمه […]

سرزمین تپه ماهورهای اندوه

ما چه کار تونستیم بکنیم. چه کار کردیم. به خودمون باشه، شق‌القمر کردیم. به واقعیت، هیچ کار. نمی‌شه عکس‌ها رو ببینی و خبرها رو، و هنوز همون آدم قبل از اون باشی. حتا با نگاه نکردن به اخبار باز هم از منفذی، روزنه‌ای زیرِ دری، جایی راهش رو پیدا می‌کنه. که ببینی یا بشنوی. صورت‌هاشون […]

نگاهِ خیره‌ی اولیسم در ابدیت و یک روز

روزهایی هستن که آروم و ملایم شروع می‌شن. و آروم‌تر حرکت می‌کنند. زمان به خواب‌آلودگی فروردین و ادریبهشت، آهسته و با طمأنینه جلو می‌ره. مثل گیاهی که بعد از چند روز بی‌آبی به آب رسیده و قد علم می‌کنه. با چشم غیرمسلح قابل دیدن نیست. هست، اما نیست. مثل امروز. مثل منِ امروز. که نگاهِ […]

تو کافردل، نمی‌بندی نقابِ زلف و می‌ترسم

حالا می‌دونم که دیگه پریشانی این سلسله را آخر نیست. اون روز هم که برای نرفتن پابه‌پا می‌کردم به پاییز فکر نکرده بودم. حتا همین دو روز پیش هم به پاییز فکر نمی‌کردم. حالا یه‌هو پاییز شده. دیروز که یه‌هو دلم خالی شد فهمیدم پاییز شده و هیچ آماده‌ی اومدنش نبودم. نیستم هنوز. از همین […]

ما به اندازه‌ی اختلاف ساعت‌های‌مان از هم دوریم

نارنجیِ چمدانم را وقتی روی ریل می‌بینم که تقریبا نصفِ مسافرها رفته‌اند. چمدان را برمی‌دارم و به طرف سالن انتظار می‌روم. تنها قسمت فرودگاه که همیشه برایم دوست‌داشتنی بوده. آدم‌های خوشحالِ منتظر. جایی که آدم‌ها به هم می‌رسند و با هم بیرون می‌روند، نه این‌که از هم دور شوند. چشم‌های بیشتر آدم‌های توی این سالن […]

امشب ماه کامل بود و ماه من نبود

حرف‌های من با تو | از دل‌تنگی شروع می‌شوند | همیشه. | از دل‌تنگی، | از ماه | و از سفیدی پیراهن | که نشت می‌کند نور. | و این‌که حرف می‌زند | من نیستم | من مانده در زمستان | من جا مانده در یلدایی که تمام نشد | نمی‌شود. | من نیستم که […]

منِ بی شفقت یا منِ با شفقت

چهارشنبه است و من خوبم.کمی که از صبح گذشت، حالِ خودم رو پرسیدم. به خودم نگاهی انداختم و دیدم خوبم. کمی بعد تیتروار اخبار رو می‌خونم/می‌بینم، و فکر می‌کنم هنوز خوبم؟ خوبم هنوز. ولی چالشِ من و خوبی شروع می‌شه. خوب بودن در چه شرایطی و چرا باید خوب باشم. می‌تونم خوب باشم و خبرها […]

ماه در حلقه انگشتر

دو حبه قند در فنجان می‌اندازم و هم می‌زنم، و دل به خیالِ ماهان می‌دهم که جمع کرده و رفته است.تاب موهایش را از روی گونه پس می‌زند و می‌گوید: “می‌خواهم بروم پاریس.” می‌گویم: “چه خبر؟” می‌گوید که می‌خواهد درس بخواند، آن‌جا درس بخواند؛ که در آلمان هیچ کاری نمی‌شود کرد. و اشاره به تصویر […]