وحوشِ دائم‌النعوظ

قدیم‌تر می‌گفتند بالاتر از سیاهی رنگی نیست. حتما درست می‌گفتند. بیشتر از محله و شهر نرفته بودند و بلندتر از صدای موذن و جارچی نشنیده بودند. و سیاه همیشه سیاه بود. خون صورتش را پوشانده و بیشتر نمی‌بینم. بالاتر از سیاهی همیشه سیاهی‌ای زننده‌تر هست. سیاهی‌ای کورکننده و کرکننده. ما اما از خانه و محله […]

با چشمان باز بسته

چشم می‌بندم. انگشت‌هام را روی شقیقه‌ها می‌گذارم و خیال را می‌جورم که لحظه‌ی آغازش را ببینم. از چه ساعتی و چه دقیقه‌ای. از کدام کلمه و از کدام صدا. بی‌زمانی را یادم بود و بی‌مکانی را هم. یادم بود که رفته بودم و پرسه‌ای زده بودم در آن بارانِ مه‌آلود. بعد هم رودخانه را و […]

نامه‌های نیما

تهران18 حوت 1302 عزیزم قلب من رو به تو پرواز می‌کند! مرا ببخش! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت‌ها به مکافات آن رخ می‌دهد چشم بپوشان. اگر به تو “عزیزم” خطاب کرده‌ام، تعجب نکن. خیلی‌ها هستند که با قلب‌شان مثل آب یا آتش رفتار می‌کنند. عارضات زمان، آن‌ها را نمی‌گذارد که از […]

در مرز رودخانه و مه

رنج که می‌کشم، کلمه همه جا هست. کلمات دهنده و بخشنده که میل به برون‌ریزی دارند. در آستانه‌ی درد می‌ایستند که رهگذری را به هم‌آغوشی بکشانند. اندوه هر چه سنگین‌تر، کلمات بیشتر و پرقدرت‌تر. در اندوه که هستم، کلمه زشت و زیبا نیست. سخت و آسان نیست. هست فقط. همه هستند. در تانگوی ابدی هم‌آغوشیِ […]

والس در جاده‌ی کومپوستلا

روز با سقوط آغاز می‌شودو شب با بازوانِ توو من که آرامم در سقوطو آرام‌ترم در تودر تو و نوای شبانه‌ی ارکستر فیلارمونیکتهم‌چون نتی محزون و رهابر آرشه‌ی انگشتانتاین سو و آن سو می‌رومهم‌چون طنین هزارساله‌ی اوپراکشیده می‌شوم تا آن سوی زمانتا آن سوی تنتو شبی دیگربا والسِ بازوانتدر مرز‌های خیال و واقعیتبه خواب می‌روم.

خورشید مرده بود

در تلاشم برای آرام بودن، در تلاشم برای کنترل خشم و نفرت، در تلاشم برای به دست گرفتن افسار مهر و دلتنگی. اما در این میان داستان‌های کوتاه و مینیمال حوادث، افسار اسب سرکشم را پس‌تر می‌رماند. داستان‌های کوتاه دویست کاراکتری چشمانم را تار می‌کند و قلبم را هر بار از تپش بازمی‌دارد. خودکشی کودک […]

شب یک شب دو

“بیست و یک/یک/شصت و هفت،– یعنی هزار و نهصد و شصت و هفت. تو در این تاریخ کی هستی؟ آیا همان آدم همیشه؟ همان تن باریک، که من بیشتر برهنه‌اش یادم می‌آید تا پوشیده‌اش؟ همان نگاه سبز همیشه خواستار؟ همان موی سیاه صاف؟ همان تراش و ساخت زیبا و آسان که چشم می‌تواند ببیند؟ همان […]

دیالکتیک رهایی

اشتباه می‌کنند که می‌گویند زندگی تکرارناپذیر است. در تکرار است همیشه. زیباتر اما. با اصالتی که در خود دارد. اصالت را ما با خود حمل کرده‌ایم و آگاه نیستیم. مثل دانه‌ای که زیر خاک مانده باشد سال‌ها و جوانه زده باشد و مرده باشد. نمرده. هست هنوز. نمی‌بینمش. پس‌تر رفته. بی‌نورتر. هست هنوز که سالیانی […]

وهمِ موجودیتِ مطلق

همه چیز درهم و برهم است. پرنده‌ی سرگشته‌ی ذهنم به هر چه دستش می‌رسد تُک می‌زند و تکه‌ای برمی‌دارد، خوراکِ دل‌آشوبگی‌اش. همه چیز هست و هیچ چیز نیست. مثل ابرهای آسمان تهران که به خیال خالی شدن می‌آیند و سنگین‌تر می‌روند. کمی می‌بارند و بیشتر رفتنی‌اند. سنگین و دودزده. هواشناسی‌های همه‌ی دنیا هم دروغ‌گو از […]

Moderato Cantabile

ناله‌ی آن دبارد از سر گرفته شد و بلندتر شد. دوباره دستش را روی میز گذاشت، شوون حرکت او را با چشم دنبال کرد و فهمید، دست خود را که از سرب بود بلند کرد و روی دست او گذاشت. دست‌های آن‌ها چنان سرد بود که تنها به قصد اینکه این حادثه اتفاق بیفتد، به […]