سنگینیِ بیداری

ده روز، دوازده روز یا شاید دو هفته پیش بود. خانه‌ی پ بودم. همین نزدیکی خانه‌ی خودم. خاطره‌ی مشترکی را تعریف می‌کرد از دوازده سال پیش که دلیلِ پیشامدش هم خودم بودم. خاطره‌ی مهمی بود برایم. اما هرچه بیشتر تعریف می‌کرد بیشتر متعجب می‌شدم که چطور آن همه جزییاتِ مهم را فراموش کرده‌ام. ترسناک بود. […]

امروز گاوها را به خانه آوردم

برف باریده بود یا نباریده بود، چشم که باز کردم خانه را آفتاب برده بود. دانه‌های طلایی خودشان را تا آبیِ ملحفه‌های تازه از راه رسیده هم رسانده بودند. سرم را دوباره زیر آبی‌ها بردم و روی قطره‌های نور خوابیدم. سر که بلند کردم، دلتنگی رودخانه برده بودم نزدیکی نیمکت که چشم‌انتظار و خیره در […]

عریان‌تر از هر چراغی

اول پاییز بود و بعد تاریک شد. برگ‌های نور، قطره قطره جذب زمین شدند و تاریکی، شاخه شاخه عریان‌تر شد. پاییز تاریک بود و بعد ما بودیم در میانه‌ی تاریکی، چنان عریان؛ روشن‌تر از هر چراغی. چشم‌ها را آرام آرام بستیم مثل نارون که برگ برگ پاییز می‌شود. هم‌ارض هم تاریک شدیم. این‌طور نبود که […]

کرانه‌ی البه

در فاصله‌ای که آن کلاغ از بالای سر ما پرید تا وقتی که پرده‌ها از بغضی پنهانی پر شدند، زمان زیادی نگذشت. با انگشتانِ هم‌آغوش، به قصد باغ رفته بودیم، اما رودخانه را فتح کردیم و مه‌زده و وهم‌آلود برگشتیم. و کلمه را کم‌تر و ناتوان‌تر از آن دیدیم که از صمیمیت تن‌هامان در طراری […]

یک عاشقانه‌ی آرام

هرگز ندیده بودمروحم رادر این پرواز بی‌وقفهدر این باران مدامسیگار؟سیگارو آه خیس از بارانشناورم در زمانو تو چون آهن‌رباییبه خود می‌کشانی‌امپروست؟پروستو آه چشم بسته‌ام به خوابو تو نشسته بر مبلبا دست‌هایی که صدا می‌زنندو من عذرایی در محراببه انتظار عروج در دست‌هایتکاش؟کاشو آه هرگز ندیده بودمروحم رااین‌چنین در پروازخواستن را می‌شنوممی‌شنوی؟زن نقاشی به آغوشت عروج […]

پی‌ام‌اس

پیرمرد آچار را می‌چرخاند. می‌چرخاند که همه‌اش را باز کند. با هر چرخش آچار، پیچی هم در من بسته می‌شود. عصب‌ها یکی یکی بسته می‌شوند. خشم بسته می‌شود و استیصال هنوز چکه می‌کند. چرک‌آبی که از گوشه‌ی رادیاتور بیرون می‌زند. چکه‌های سیاه و زنگ‌زده. استیصال که بند می‌آید من هم نشسته‌ام. رادیاتور درآغوش پیرمرد می‌رود […]

در حقیقتِ آن‌چه عشق نیست

تا اکنون که نوبت یوسف در آمد نشان حُسن پیش او می‌دادند. من و برادر کهین که نامش حزن است روی بدان جانب نهادیم، چون آنجا رسیدیم حُسن پیش از آن شده بود که ما دیدیم. ما را بخود راه نمی‌داد، چندان‌که زاری بیش می‌کردیم استغناء او از ما زیادت می‌دیدیم.چون دانستم که او را […]

اوفلیا؛ ناقوس نیم‌شب

زن به انتظار نشسته، در خواب‌هایی که به کابوس می‌زنند تازگی: مردِ رفته می‌آید. نیامده برمی‌گردد. زن چشم چسبانده به شیشه. به چراغی که پشت پنجره‌ای خاموش مانده ماه‌های گذشته. نمی‌بیند پنجره‌های دیگر را. روشنایی‌های دیگر را. سایه‌ای را نمی‌بیند که چشم چسبانده به شیشه، به چراغی که پنجره‌ی زن را روشن می‌کند. گاه‌گاهی. زن […]

دروغ می‌گویند

چشم‌ها دروغ می‌گویند. آن‌ها آینه نیستند. تظاهر به آینه بودن می‌کنند و همه هم باور کرده‌اند. آن‌قدر که گفته بودند چشم‌ها که دروغ نمی‌گویند. که حالا وقتی هم دروغ می‌گویند، کسی نمی‌فهمد. آن جمله آن‌قدر قدمت دارد که جزیی از ذات شده. مثل وقتی که چشم را باز می‌کنی و نور را می‌بینی. نور همیشه […]

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

نیمی سکوتم و نیمی سکوت. سکوتی بیرون از آب؛ سکوتی درون آب. نیمی در سنگینیِ آب؛ نیمی در سنگینیِ هوا. نیمی در تراکمی لمس‌کردنی، به چشم‌دیدنی، به خواب‌رفتنی؛ نیمی در تراکمی نادیدنی، گسستنی، فرورفتنی. شوبرت می‌نوازد و نیمی را به خواب می‌برد. نیمِ به آب رفته حباب‌حباب داد می‌زند؛ ناشنیدنی. در توازنی کامل؛ نیمی‌ام را […]