فصل سوم؛ بخش هشتم؛ سارینا

شانزده سال دارد. در راه مدرسه به خانه، از کیوسک سر خیابان دسته‌گلی از رزهای سرخ متمایل به سیاه می‌خرد؛ که اگر در راه برگشت به خانه گم شود، رزهای سرخ راه را به او نشان بدهند. گل‌ها را که در دست می‌گیرد، می‌بیند که رنگ خودش تغییر می‌کند. می‌گوید: امروز بنفش‌ام. در مدرسه به […]

فصل سوم؛ بخش هفتم

می‌گن دخترت سکته کرده. می‌گم دخترم سالم بوده. ‌می‌گن سکته‌ی مغزی کرده: سکته‌ی قلبی کرده. دروغ می‌گن. می‌گم دخترم سالم بوده. دخترم پاک بوده. می‌گم پس چرا از گوش دخترم خون اومده بیرون؟ می‌گن دختر قبل از اسارت‌گاه مریض بوده. دخترم سالم بوده. حجاب داشته. دخترم عین دسته‌گل بود. پاک بود. ساده بود. مهربون بود. […]

Missing

Sometimes, you need to speak with someone in your language. Someone who knows you; deeply. But you’re not able. There is no one. you are alone. You feel so lonely. However you know someone that knows you deeply. Just you can’t talk to them. Someone in your own language.You’ve lived for about forty years and […]

The beginning of “The heaviness of an emptiness” 

Everything begins from emptiness. In the beginning, there was no word. There is no word. There will be no word. Life doesn’t need any words. Everything is the word, and nothing is the word. Everything happens in the space between two walls. Two walls, each with two windows. It seems like the two walls and […]