دل از من برد و روی از من نهان کرد

در سکوت می‌گذرد. در بی‌حسی. در خلأیی ناپیدا. پیداست. منم. خالیِ کلمات از من. خالیِ من از کلمات. خالیِ من از احساس. از لرزیدن. از عرق کردن. تابستان نیست و زمستان هم. پاییز شاید که برگردد، که برگردم. از خالی، از خلأیی که پیداست و ناپیدا. اما عجیب هم نیست اگر برنگردد، برنگردم. زمستان گذشت […]

همزاد ترس بزرگ شده‌ایم

کودکیم. دستی بزرگ و مردانه روی تن‌مان حرکت می‌کند. می‌ترسیم. سکوت می‌کنیم. درک واضحی از اتفاقی که افتاده نداریم. حرفِ دختری کودک، خواب/کابوسی تعریف کردنی‌ست که نمی‌داند کی و کجا به زبان آورده. کودکیم. متهم می‌شویم. نوجوانیم. مردی از فامیل، جایی، شبی، روزی، تنها شکارمان می‌کند. دست و پای بیخود می‌زنیم. می‌ترسیم. “ترس”، به اندازه‌ی […]

کلامی نیست، کلمه‌ای هست.

غم نیست، اما سوزشی هست. اندوه نیست، اما آوازی هست. دلیل نیست، اما مدلولی هست. دود نیست، اما آتشی هست. رخت نیست، اما چنگی هست. حزن نیست، اما بغضی هست. چیزی دلم را می‌فشارد که نمی‌دانم چیست و از کجا آمده. بغضی گلویم را می‌فشارد که نمی‌دانم از چیست و از کجا آمده. مدلول هست، […]

سال‌ها گذشته از سرمان، آنیا

آمده بود. ساعتی قبل. از سال‌ها قبل‌تر که دیده بودیم هم را، و کار کرده بودیم با هم در کافه‌ای که جا مانده بود از ده‌ها سال قبل‌ترش. آمده بود و نشسته بود روبرو، توی خانه‌ای که تازه است. رنگ‌هاش، دیوارهاش، وسایلش، حتا آدمش. حرفی نبود. همه چیز گفته می‌شود در نگاه‌هایی که از رنگ‌ها […]

به پرو پناه می‌آوری

که این‌طور، پس مردم می‌آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‌کنم می‌آیند تا بمیرند. || راینر ماریا ریلکه || دفترهای مالده لائوریس بریگه پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند. || رومن گاری ریلکه با بدبینی شروع می‌کند، پا که از اتاقش بیرون می‌گذارد سیاهی و دمل چرکی می‌بیند که از در و دیوار بیرون می‌ریزد. […]

مثل درخت‌های شیراز

ر یک‌روز گفته بود “یه سری آدم‌ها هستن که وقتی میان تو زندگیت باید برای همیشه نگه‌شون داشت. آدما‌هایی که حس می‌کنی باید موندگار باشن حس نمی‌کنی نمی‌بینی‌شون، انگار هستن همیشه، حتا اگه …” یا چیزی بیشتر و کمتر از این. حالا درست و دقیق هم به یادم نیست. حالا حتا ر هم دیگر نیست. […]

بی‌تخیلی

می‌نویسم. بی‌تخیل می‌نویسم. بی‌خاطره حتا. همان روز که مورچه‌ها زیر پاهای دوازده سالگی‌ام صف بسته بودند و نور نیم‌روزی از شکاف‌های خورنده‌ی پتوی سربازیِ جا مانده از خاطرات شوهرخاله یا شاید باقی‌مانده روزهای جنگ، پشت پلک‌هام را بازی می‌داد، تخیل را بار مورچه‌ها کردم که خالیِ خالی هم راهی نشده باشند. ساعت دقیقش را یادم […]

از سپیدی و نازکی پیراهن نشت می‌کند

روشنایی آخر تیر بود یا اول مرداد، جون بود یا ژوییه؟ فقط می‌دانم اوت نبود. روشن روشن هم نبود. کمی ابر، کمی خاکستری. از نازکی پارچه دیده می‌شد. تاااا کتابخانه مرکزی، ا لا بیبلیوتک. الا یا ایها الساقی نشت کرده بود از درزها و نازکی. باد ملایمی هم وزیده بود و تارها و رشته‌های سیاه […]

کمی مانده به 52 هرتز

خالی‌ام گاهی، در لحظاتی بس دراز.مجهول‌الهویه‌ام.هراس برمی‌انگیزد ابتدا و بعد، به یمن واقعه‌ای سعد، می‌گذرد. و بعد ثابت می‌ماند. “مارگریت دوراس” خالی‌ایم گاهی، در لحظاتی بس دراز.خالی‌ایم دیر زمانی‌ست. اندک زمانی‌ست. مجهول‌الهویه‌ایم. معلوم‌الحال. منفعل‌الذات. هراس برمی‌انگیزد ابتدا و بعد، به یمن واقعه‌ای نحس، می‌گذرد. نمی‌گذرد. نفس‌تنگیِ مرداد، و پوستی وارفته و کش آمده و چسبناک […]

تنها دلتنگی‌ست که همیشه شناور می‌ماند.

همه چیز غرق می‌شود؛ و تنها دلتنگی‌ست که همیشه شناور می‌ماند. رها و سبک روی آب‌های آزاد، روی موج‌های خواب، این سو و آن سو می‌رود. با پیراهنی سفید و حریر، دست‌ها را دو طرفش باز کرده و چشم‌هایش چون ستاره‌های دریایی می‌درخشند. دلتنگی همیشه شناور من روی آب‌های خواب و بادهای بیداری.