دل از من برد و روی از من نهان کرد
در سکوت میگذرد. در بیحسی. در خلأیی ناپیدا. پیداست. منم. خالیِ کلمات از من. خالیِ من از کلمات. خالیِ من از احساس. از لرزیدن. از عرق کردن. تابستان نیست و زمستان هم. پاییز شاید که برگردد، که برگردم. از خالی، از خلأیی که پیداست و ناپیدا. اما عجیب هم نیست اگر برنگردد، برنگردم. زمستان گذشت […]