عریان‌تر از هر چراغی

اول پاییز بود و بعد تاریک شد. برگ‌های نور، قطره قطره جذب زمین شدند و تاریکی، شاخه شاخه عریان‌تر شد. پاییز تاریک بود و بعد ما بودیم در میانه‌ی تاریکی، چنان عریان؛ روشن‌تر از هر چراغی. چشم‌ها را آرام آرام بستیم مثل نارون که برگ برگ پاییز می‌شود. هم‌ارض هم تاریک شدیم. این‌طور نبود که […]

کرانه‌ی البه

در فاصله‌ای که آن کلاغ از بالای سر ما پرید تا وقتی که پرده‌ها از بغضی پنهانی پر شدند، زمان زیادی نگذشت. با انگشتانِ هم‌آغوش، به قصد باغ رفته بودیم، اما رودخانه را فتح کردیم و مه‌زده و وهم‌آلود برگشتیم. و کلمه را کم‌تر و ناتوان‌تر از آن دیدیم که از صمیمیت تن‌هامان در طراری […]

یک عاشقانه‌ی آرام

هرگز ندیده بودمروحم رادر این پرواز بی‌وقفهدر این باران مدامسیگار؟سیگارو آه خیس از بارانشناورم در زمانو تو چون آهن‌رباییبه خود می‌کشانی‌امپروست؟پروستو آه چشم بسته‌ام به خوابو تو نشسته بر مبلبا دست‌هایی که صدا می‌زنندو من عذرایی در محراببه انتظار عروج در دست‌هایتکاش؟کاشو آه هرگز ندیده بودمروحم رااین‌چنین در پروازخواستن را می‌شنوممی‌شنوی؟زن نقاشی به آغوشت عروج […]

پی‌ام‌اس

پیرمرد آچار را می‌چرخاند. می‌چرخاند که همه‌اش را باز کند. با هر چرخش آچار، پیچی هم در من بسته می‌شود. عصب‌ها یکی یکی بسته می‌شوند. خشم بسته می‌شود و استیصال هنوز چکه می‌کند. چرک‌آبی که از گوشه‌ی رادیاتور بیرون می‌زند. چکه‌های سیاه و زنگ‌زده. استیصال که بند می‌آید من هم نشسته‌ام. رادیاتور درآغوش پیرمرد می‌رود […]

در حقیقتِ آن‌چه عشق نیست

تا اکنون که نوبت یوسف در آمد نشان حُسن پیش او می‌دادند. من و برادر کهین که نامش حزن است روی بدان جانب نهادیم، چون آنجا رسیدیم حُسن پیش از آن شده بود که ما دیدیم. ما را بخود راه نمی‌داد، چندان‌که زاری بیش می‌کردیم استغناء او از ما زیادت می‌دیدیم.چون دانستم که او را […]

اوفلیا؛ ناقوس نیم‌شب

زن به انتظار نشسته، در خواب‌هایی که به کابوس می‌زنند تازگی: مردِ رفته می‌آید. نیامده برمی‌گردد. زن چشم چسبانده به شیشه. به چراغی که پشت پنجره‌ای خاموش مانده ماه‌های گذشته. نمی‌بیند پنجره‌های دیگر را. روشنایی‌های دیگر را. سایه‌ای را نمی‌بیند که چشم چسبانده به شیشه، به چراغی که پنجره‌ی زن را روشن می‌کند. گاه‌گاهی. زن […]

دروغ می‌گویند

چشم‌ها دروغ می‌گویند. آن‌ها آینه نیستند. تظاهر به آینه بودن می‌کنند و همه هم باور کرده‌اند. آن‌قدر که گفته بودند چشم‌ها که دروغ نمی‌گویند. که حالا وقتی هم دروغ می‌گویند، کسی نمی‌فهمد. آن جمله آن‌قدر قدمت دارد که جزیی از ذات شده. مثل وقتی که چشم را باز می‌کنی و نور را می‌بینی. نور همیشه […]

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

نیمی سکوتم و نیمی سکوت. سکوتی بیرون از آب؛ سکوتی درون آب. نیمی در سنگینیِ آب؛ نیمی در سنگینیِ هوا. نیمی در تراکمی لمس‌کردنی، به چشم‌دیدنی، به خواب‌رفتنی؛ نیمی در تراکمی نادیدنی، گسستنی، فرورفتنی. شوبرت می‌نوازد و نیمی را به خواب می‌برد. نیمِ به آب رفته حباب‌حباب داد می‌زند؛ ناشنیدنی. در توازنی کامل؛ نیمی‌ام را […]

وحوشِ دائم‌النعوظ

قدیم‌تر می‌گفتند بالاتر از سیاهی رنگی نیست. حتما درست می‌گفتند. بیشتر از محله و شهر نرفته بودند و بلندتر از صدای موذن و جارچی نشنیده بودند. و سیاه همیشه سیاه بود. خون صورتش را پوشانده و بیشتر نمی‌بینم. بالاتر از سیاهی همیشه سیاهی‌ای زننده‌تر هست. سیاهی‌ای کورکننده و کرکننده. ما اما از خانه و محله […]

با چشمان باز بسته

چشم می‌بندم. انگشت‌هام را روی شقیقه‌ها می‌گذارم و خیال را می‌جورم که لحظه‌ی آغازش را ببینم. از چه ساعتی و چه دقیقه‌ای. از کدام کلمه و از کدام صدا. بی‌زمانی را یادم بود و بی‌مکانی را هم. یادم بود که رفته بودم و پرسه‌ای زده بودم در آن بارانِ مه‌آلود. بعد هم رودخانه را و […]