زنگ‌ها برای که به صدا درخواهند آمد؟

مست. چنان مست که الکل را به خانه بیاوری. و در اولین شبِ مستی دست به نوشتن ببری. دست هم نیست. اما اولین هست. اولین دست‌خطِ مستی. می‌خواهم بنویسم. باید بنویسم. کارهای نکرده. مستی در نوشتن. یا نوشتن در مستی. چشم‌هام خوب نمی‌بیند. سیگارِ آخر را نیمه خاموش می‌کنم. با پیراهنی قرمز و رژلبی قرمز. […]

بیدار شدم و بهار رفته بود

نوشتن شاید بیرون از خودِ نوشتن باشد، در نوعی بی‌ترتیبی در زمان‌ها: بین نوشتن و آنچه نوشته شده، بین آنچه نوشته شده و آنچه هنوز باید نوشت، بین دانستن و ندانستنِ معنای نوشتن، شروع از مفهوم خالص و غرقگی در معنا و بعد هم رسیدن به بی‌معنایی. مارگریت دوراس از چه چیزی باید بنویسم؟ نمی‌دانم. […]

تا شام آخر

نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است.زنجیره‌ی اشاره چنان از هم پاشیده استکه حلقه‌های نگاهدر هم قرار نمی‌گیرند. دنیا نشانه‌های ما رادر حول و حوش غفلت خود دیده است و چشم پوشیده است. نزدیک شو اگرچه حضورت ممنوع است. وقت صدای ترسخاموش شد گلوی هواو ارتعاشی دوید در زبانکه حنجره‌ به صفت‌هایش بدگمان شد.تا اینکه یک […]

دلتا

می‌خواهم شعری بنویسم: آغوشت کجاست؟ دلتای درد اما منتشر شده در رگ‌ها. من در تو و تو در من، شعری خواهم نوشت. آبیِ بستر رهایم نمی‌کند، من در خیال و درد در بستر؛ چنان‌که جان رو به سرانجام است. به جستجوی آغوشت شعری می‌خواهم نوشت و دندان‌هایی که اندوهم را گاز می‌زدند را می‌خواهم یافت. […]

بیش از این نبوده‌ام

هرگز آرزو نکرده‌امیک ستاره درسراب آسمان شومیا چو روح برگزیدگانهمنشین خامش فرشتگان شومهرگز از زمین جدا نبوده‌امبا ستاره آشنا نبوده‌ام روی خاک ایستاده‌امبا تنم که مثل ساقهٔ گیاهباد و آفتاب و آب رامیمکد که زندگی کند بارور ز میلبارور ز دردروی خاک ایستاده‌امتا ستاره‌ها ستایشم کنندتا نسیم‌ها نوازشم کنند از دریچه‌ام نگاه میکنمجز طنین یک ترانه […]

پایانِ زن

زن، برهنهباد، ناآرامنه بادی آرام و نه رهگذری صبورناآرام چنان‌که باکرگی آفتاب را می‌برد زن، دست می‌کشدرازی نیستردِ دستی نیستریگ‌ها روان زن، برهنه در بادمیان میل و التهابخواب و تاب را برنمی‌تابد“کلمه نیست”و زن می‌شنود رازی نیست زن، برهنه در باد و آینهدست می‌کشد به تن، به زنضیافتی نیست در قلمرو شبپایان رازهای زن، پایان […]

حباب‌ها

تمایل بی‌اندازه‌ای به گریه دارم بی‌هیچ دلیل مبهمی و بی‌هیچ دلیل واضحی بی‌هیچ اما مثل یک الهام می‌دانم که باید گریه کنم برای خودم چرا که سزاوار گریه‌ام گریه‌ای از اعماق ریشه‌ی سرو هزار ساله گریه‌ای از خاک که فقط خاک است و برای او که کلماتش را میانِ بطریِ دربسته‌ای راهیِ اقیانوسِ نادیده کرد […]

مرثیه‌ای برای خواب و برای بیداری

روزها را یادم نیست. شب‌ها را هم. تاریخ‌ها را هم. یکی از همین روزهایی که یادم نیست کی بود، وسط روز کاری، کمی که خلوت شده بودم صفحه‌ی سفید را روی کامپیوترم باز کردم و نوشتم: مرثیه‌ای برای خواب. و بعد از آن شب وقت رفتن که کامپیوتر را باید خاموش می‌کردم صفحه‌ی سفید را […]

سنگینیِ بیداری

ده روز، دوازده روز یا شاید دو هفته پیش بود. خانه‌ی پ بودم. همین نزدیکی خانه‌ی خودم. خاطره‌ی مشترکی را تعریف می‌کرد از دوازده سال پیش که دلیلِ پیشامدش هم خودم بودم. خاطره‌ی مهمی بود برایم. اما هرچه بیشتر تعریف می‌کرد بیشتر متعجب می‌شدم که چطور آن همه جزییاتِ مهم را فراموش کرده‌ام. ترسناک بود. […]

امروز گاوها را به خانه آوردم

برف باریده بود یا نباریده بود، چشم که باز کردم خانه را آفتاب برده بود. دانه‌های طلایی خودشان را تا آبیِ ملحفه‌های تازه از راه رسیده هم رسانده بودند. سرم را دوباره زیر آبی‌ها بردم و روی قطره‌های نور خوابیدم. سر که بلند کردم، دلتنگی رودخانه برده بودم نزدیکی نیمکت که چشم‌انتظار و خیره در […]