رویای مهزده
چشم میبندم. انگشتهام را روی شقیقهها میگذارم و خیال را میجورم که لحظهای از آنچه گذشته را به یاد بیاورم. و درد که آرام میپیچد در من.چهارشنبه است. کمی از شروع فصل خشکی گذشته که ابرها غافلگیرم میکنند. چشم میبندم. پرت میشوم جایی دور و نزدیک. محو. تابستان است یا پاییز؟ سفر از کجا شروع […]