رویای مه‌زده

چشم می‌بندم. انگشت‌هام را روی شقیقه‌ها می‌گذارم و خیال را می‌جورم که لحظه‌ای از آنچه گذشته را به یاد بیاورم. و درد که آرام می‌پیچد در من.چهارشنبه است. کمی از شروع فصل خشکی گذشته که ابرها غافلگیرم می‌کنند. چشم می‌بندم. پرت می‌شوم جایی دور و نزدیک. محو. تابستان است یا پاییز؟ سفر از‌ کجا شروع […]

Es ist alles über die Zeit

پرده اول [اوپرای باخ در پس‌زمینه] مرد: [تصویر روشنای سیگار در سیاهی شب] آه…زن: آخرین سیگار بود؟مرد: من یک نخ دیگه دارم!زن: (آخرین سیگار بود؟) این یعنی بمون …مرد: من هم همین رو گفتم [Erbarme dich, mein Gott,Um meiner Zähren willen!Schaue hier, Herz und AugeWeint vor dir bitterlich.Erbarme dich, mein Gott.] مرد: این همه راهِ […]

گلِ یخ

از نوشتن که فاصله می‌گیرم، کم‌کم خیال برم می‌دارد که نمی‌شود نوشت دیگر. اما نه. نمی‌شود که ننویسم. بارها پیش آمده که ماه‌ها ننوشته‌ام و باز برگشته‌ام به اصل خویش. دلم برای نوشتن هم تنگ می‌شود. همیشه. این روزها بیشتر. فکر نمی‌کنم ولی. دوستی آمده بود و مستند آلیس نیل را گذاشتم ببیند. هر بار […]

نوشتن نیست

دلت می‌خواد بنویسی، اما نمی‌نویسی. فکر می‌کنی باید بنویسی، اما دیگه نمی‌شه نوشت. مهمون‌ها رفتن و شاپرکی توی خونه اسیر شده؛ یا شاید خودش رو اسیر کرده. انگار کسی امشب بی‌دعوت خودش رو مهمون کرده باشه. کسی که انقدر هوش و حواسش اینجا بوده، که شاپرک شده و خودش رو از تنها منفذ باز خونه، […]

چرا حرف می‌زنم هنوز؟

چند دقیقه از شش صبح گذشته. سردردِ مستی بیدارش کرده. مستی‌ای مخلوط شده از شراب سرخ و آبجو. لحظه‌ای همه چیز فراموش می‌شود. و لحظه‌ای بعد همه چیز با هم هجوم می‌آورد. احساسی لزج و آزاردهنده تمام وجودش را پر کرده. از به یادآوری زنی که چند ساعتی قبل‌تر بوده، چندشش می‌شود. فکر می‌کند چرا […]

Im Lob des Lebens

Wofür lebst du, wenn du jemanden vermisst und dich nicht ausdrückst? Wenn du die Gegenwart von jemandem in dir fühlst und sie nicht ausdrückst, wie fühlst du dich im Leben? Wenn du ständig an jemanden denkst und es ihr nicht sagst, wie lebst du ohne Glück? Wenn du es vermisst, mit ihr zu flirten und […]

مستور و مست

اتفاقی افتاده. تصویر واضح نیست. اما هست. تصویری هست که تار می‌بینمش. از مجهول به طرف معلوم می‌رود. یا معلومی‌ست که به سمت مجهول کشیده می‌شود. تصویرِ یک اتفاق یا یک جهش. شبیه به تصویری از کیهانی پر ستاره. محو و زیبا. این طرف‌تر، من در مقابلِ زیباترین تصویر از خودم ایستاده‌ام. زیباترین تصویر تا […]

هم‌آغوشیِ سروها

سفر قبل از اینکه به پایان برسد، تمام شده بود. شاید یک روز زودتر. صبح شنبه بیدار شدم و می‌خواستم هرچه زودتر خانه باشم. دلم برای خانه بی‌تابی می‌کرد. سفر اما یکشنبه تمام شد. خوب هم تمام شد. همه چیزش قشنگ بود. همه‌ی لحظاتش پر بود و سرشار. بوشهر، دل از دریا و از رفیق […]

زهدانی در باروریِ مدام

روز که در حال تمام شدن بود، من در حال بارور شدن بودم. کلمه مثل جنینی زودبارور درونم جان می‌گرفت. هر چه از روز بیشتر دور می‌شدم، جنین بیشتر رشد می‌کرد. می‌دیدم که دارم پر می‌شوم. کلمه آن نبود که بدانی چیست. جنینی بود بی‌هویت. اما بود. حسش می‌کردم. روزها بود خالی بودم از کلمه […]

کولیِ مستِ جاده‌ها

و مرگ، آغاز بود. و من از پاییز آمده بودم. وقتِ مرگِ برگ‌ها. وقتِ مرگ به دنیا آمده بودم و حالا بهار است. وقت تولدِ آن‌ها و وقتِ مرگِ من. در ابتدای هفت سالگی. هفت مرگ و هفت زندگی. ترسیده بودم و فرار می‌کردم. مضطرب و سنگین. همه‌ی دیریافته‌هام توی کوله‌ام. بی‌که برگردم و پشتِ […]