یک توانستنِ بزرگ؛ به اندازهی زندگی
یک سال قبل. همین روزها. که بیدار شده بودم و بهار رفته بود. و ترسیده بودم. و ترس مانده بود. و اضطراب شده بود. همین روزها نوشته بودم: “اضطراب. مهمانِ روزها دوباره برگشته. از ظهر. و بعد ساعتی زودتر. و فردا ساعتی زودتر. مثل قبل هم نیست. به چند ساعت و میزِ کار هم اکتفا […]