ماموران خیرگی به تماشای پایان
یکی کشته شد. امروز. که هنوز لابد سپیده نزده بوده. خوابم. خوابی عمیق، و خواب میبینم. ساعت چهار و بیست دقیقهی نیمشب. صدای پاهاشان میآید. لخلخِ پوتینها روی سیمان. صداها را میشناسد. هر قدمی که به زمین میکشند، تاری سفید میشود. خوابم. خوابی لابد شیرین. که زهر ندارد. خانهای غریب و آدمی آشنا. لخلخِ پوتینها […]