چنین بیهودهای که منم
پایان، در خیرگیِ خود مصلوب مانده بود خیرگی تمنای ماندن بودو تمنای ماندن در بیهودگیِ من بر باد میرفت.
پایان، در خیرگیِ خود مصلوب مانده بود خیرگی تمنای ماندن بودو تمنای ماندن در بیهودگیِ من بر باد میرفت.
از کلماتِ شاعر شب فرا رسیده در هلهلهی مردمانِ ماتمزدهلبخند به لب به آن سوی شب میاندیشم چیزی حزنانگیز در توست و بوی کلماتت که مانده در انتظاری طولانی در فراموشی اشیاو در کشاکشِ دود. پشتِ پنجرهها نور در آتش فواره میزند و کلمه در بیشاعریِ خود محبوس مانده استکلمه که تنپوشِ من بود در […]
بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشیستاما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور میسوزد و گیسوان بیهدهاش نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق میلرزند فروغ فرخزاد
دیوارهای مرز فروغ فرخزاد اکنون دوباره در شب خاموشقد می کشند همچو گیاهاندیوارهای حایل، دیوارهای مرزتا پاسدار مزرعهی عشق من شوند اکنون دوباره همهمههای پلید شهرچون گلهی مشوش ماهیهااز ظلمت کرانهی من کوچ میکنند اکنون دوباره پنجرهها، خود رادر لذت تماس عطرهای پراکنده باز مییابنداکنون درخت ها همه در باغ خفته، پوست میاندازندو خاک با […]
همان جنون است. با صورتی دیگر. همان ناآرامی است با کالبدی دیگر. همان که خشم بود و نفرت و فریاد و شهوت. پوست انداخته حالا. تازه و زیبا. میل به زندگی شده با همان ناآرامیِ شهوت. با همان کوبِش به جدارهها، به پوست، به خیال. نطفه را آگاهانه ساختم. جنین را به تنهایی به مقصد […]
همیشه همین است. زمانش را فراموش میکنم و بعد چشم که باز میکنم میبینم بیخود و بیجهت پیِ آشوب میگردم. از زمان غافلم. میل به آشوب رفته رفته به شوری بیدلیل کشیده میشود. صبح آشوبم و به عصر نرسیده شورانگیز و شب که برسد گاهی آرام شدهام و گاهی هنوز شورانگیز. همیشه همین است. زمانش […]
دومین نامه جانِ خاله. بیشتر از همیشه دلتنگتم. دیروز جای خالیِ نبودنت بیشتر از همیشه بود. سختتر. دلم برای دیدن صورتت از پشت صفحهی شیشهایِ موبایل تنگ شده بود. که دست بکشم روی صورتت. روی نرمی و پاکیِ پوست زلالت. چند روز بود که صدات رو نشنیده بودم. حرفایی که تازه یاد گرفتی رو ندیده […]
صبح از خستگی شروع شده. از کوفتگی. که هنوز سفرِ دیروز تمام نشده و مانده در پاها و شانهها. و سری که هنوز سنگین است. از خستگیِ راه و بیخوابی یا از حرفهایی که نباید شنیده میشدند. حرفها که به صدا تبدیل شدند و دیگر نرفتند و ماندند تا هنوز. هنوز باران نباریده بود و […]
برگشتم به زندگی، به واقعیت. و هیجان واقعیت دوباره تمام وجودم رو پر کرده. پر شدم و سرشار. از چی؟ نمیدونم. اتفاق مهیجی افتاده؟ نه. کسی برگشته؟ نه. خبری رسیده؟ نه. همونم که هر روز بودم. هر روز همونه که همیشه بوده. اما قلبم بیشتر از دیروز میتپه و خوشحالتر. ایدهها یکی یکی دوباره از […]
از درد است که شروع میشود. از خراشی کوچک که زائدهای را به خود کشیده باشد و مانده باشد و به بلوغ رسیده باشد. زائدهی بالغ به چرک رسیده و به آنجا که نباید.همه چیز از درد است که کشیده میشود. از وقتی که در خاک میگذارندش. پیچیده در کتان سفید و از درد رفته. […]