سنگینیِ بیداری
ده روز، دوازده روز یا شاید دو هفته پیش بود. خانهی پ بودم. همین نزدیکی خانهی خودم. خاطرهی مشترکی را تعریف میکرد از دوازده سال پیش که دلیلِ پیشامدش هم خودم بودم. خاطرهی مهمی بود برایم. اما هرچه بیشتر تعریف میکرد بیشتر متعجب میشدم که چطور آن همه جزییاتِ مهم را فراموش کردهام. ترسناک بود. […]