لمسِ بارورِ پاییز

پاییز یکهو نیامد. آرام آرام می‌آید. آرام آرام شیدا می‌کند. برخلاف همیشه. برخلاف سال‌های قبل. دیروز کمی پاییز بود. امروز کمی کمتر. ابری نیست هنوز. تاریکی هست. نه تاریکی ابر اما. تاریکی ابر چیزی‌ست شبیه به همین تصویر. سایه روشن دارد. هم تاریک است هم روشن. نه تاریک است نه روشن. با جنونی آرام. آرام […]

نوید

یکی کشته شد. امروز. که هنوز لابد سپیده نزده بوده. خوابم. خوابی عمیق، و خواب می‌بینم. ساعت چهار و بیست دقیقه‌ی نیم‌شب. صدای پاهاشان می‌آید. لخ‌لخِ … ماموران خیرگی به تماشای پایان یک سال گذشته و من که همه چیز و همه کس رو فراموش می‌کنم، همیشه تو رو به خاطر دارم. بعد از تو […]

نیمه‌ی تاریک، نیمه‌ی روشن

یک طرف جنگل و طرف دیگر دریا. هر دو اما بی‌که خزانی داشته باشند. یکی همیشه سبز و دیگری همیشه آبی. آبی‌تر از آبی. زن در مرزِ میان جنگل و دریا ساکن است. با دری در میان. یک قدم به دریا. یک قدم به جنگل. آسمان اما، ماه‌هاست از تابستان رهایی ندارد. تابستانی بی‌پایان. زن […]

طوفانِ موسمی

نشسته‌ام میان پنجره‌های باز خانه و تمامِ تو مثل طوفانی موسمی، در تمامِ خانه می‌پیچد. در سکوتِ رخوت‌ناکِ تابستانی که گویی پایانی ندارد. هجومِ تو پرده‌ها را تکان می‌دهد، گل‌ها را، کاغذهای روی میز را. و موهایم را. موهایم را باد می‌برد با خود. تو می‌بری با خود. و باد که می‌گذرد از موهایم، زمزمه […]

من رفته از من

از خودم دورم. سایه‌ای شاید مانده از من. سایه امروز ایستاد. راه رفت. و ساعت‌های طولانی درس خواند. امروز، بعد از بیست و چند روز. چیزی نمانده در من. همه‌ی من خالی شده. بیست و چند روز، روز به روز خالی‌تر شدم. نه خشمی مانده، نه شادی‌ای. نه هیجانی نه خیالی. کمی اندوه مانده شاید. […]

برای فرداها، برای خودم؛ اگر مانده بودم

مرده می‌برن کوچه به کوچه. و من از مرگ می‌ترسم. تصویر گورهای جمعی کرمان از پشت پلک‌هام دور نمی‌شود: رودخانه‌ای مارپیچ از مردگان. به صف و منظم. من از تمام مرگ‌ها می‌ترسم. از تمام گورها. از تمام سردخانه‌ها. از تمام کفن‌های سفید. من از خواب‌هام که کابوس مرگ شده‌اند می‌ترسم. سه شبانه‌روز است یا کمی […]

من مانده در تو

نشسته‌ام پشت میز. می‌خوانم و یادداشت برمی‌دارم. گاه‌گاهی اما خیره و ساکت می‌شوم. انگار مسخ شده باشم. به صفحه‌ی لپ‌تاپ نگاه می‌کنم. یادداشتی. و بعد خیره‌ام. پرت می‌شوم در زمان. کنده می‌شوم از مکان. دستی به طرف تخت می‌کشاندم. نگاهم می‌رود سمت تخت. اما وقتی برای کشتن نیست. باید خواند و فرار کرد. باید زودتر […]

آیه‌های زمینی

آه، ای صدای زندانیآیا شکوه یأس تو هرگزاز هیچ سوی این شب منفورنقبی بسوی نور نخواهد زد؟آه، ای صدای زندانیای آخرین صدای صداها… فروغ

واگویه در هروله

هزارتا پرنده توی سرم حرف می‌زنن، آواز می‌خونن، ناله می‌کنن، خودشون رو به قفس می‌کوبن و ردِ سرخی از خودشون روی میله‌ها جا می‌ذارن. توی سرم حرف می‌زنم. با خودم. با او. با اون‌ها. به اون‌ها فحش می‌دم. مشت می‌کوبم. می‌پیچم. دیگه تاب و توانِ آرامشی نیست. اشک. اشک که رها نکرده لحظه‌ای. چند روزِ […]

دل‌خون

دیگه یادمون نیست آخرین بار کِی و چه وقت توی این مملکت دل‌مون خون نبوده…یک‌بار در آبان اتفاق افتاد، و حالا همه‌ی ماه‌ها آبان تکرارشونده‌اند. یا نه، آبانِ آن سال دیگه تموم نشد. همین‌طور کش اومده. کشیده شده. تا شاید همیشه. این‌جا دیگه نمی‌شه از سیاهی ننوشت. سیاهی، سرطانی شده که فقط زمانی خیلی کوتاه […]