A part of third chapter of The Poem Sol

We pollute all innocent whitenesswith the shameful sin of words. In me, there is nothingexcept wild primitivenessand wandering and slippery wordsoverflowing from my ink-stained fingers. Is there a differencebetween confession and sinand isn’t metaphor another form of reality? And I,this woman who has remained wildly primitiveafter the first word,the first confession,become the eternal sinner of every […]

The End of Woman

The woman, bare in the feast of wind, mirror, and desertputs her hand upon herself, upon woman, upon the night;there is no secret, no word. They have entrusted the wordless woman to waters and dreams. The woman knows,the wordless woman is the exiled woman. The woman, bare, hand on the mirror, on the sand, on […]

یک توانستنِ بزرگ؛ به اندازه‌ی زندگی

یک سال قبل‌. همین روزها. که بیدار شده بودم و بهار رفته بود. و ترسیده بودم. و ترس مانده بود. و اضطراب شده بود. همین روزها نوشته بودم: “اضطراب. مهمانِ روزها دوباره برگشته. از ظهر. و بعد ساعتی زودتر. و فردا ساعتی زودتر. مثل قبل هم نیست. به چند ساعت و میزِ کار هم اکتفا […]

دو شعر از محمد مختاری

از این زمان دوزخی وقتی زمان تراکم اندوهی‌ستو لحظه‌لحظه گلویت رامی‌فشاردوقتی که چشم‌هایتدر گودنای حفره‌ی رخسارتتاب می‌خورد. آهاین آدمی چگونه جهان را به دوزخیتبدیل می‌کنداز یاد می‌برم همه‌ی شعرهای عالم راو از گلویم آواییچون دود برمی‌آید. شکفتن سنگ پرنده‌ای در آفتابرخنه می کند،صداییدر آسمان. منمکه در برابر خاک ایستاده‌امبه کوه خیره می‌شومو سنگ ساکت می‌مانددر […]

دیالکتیک بی‌پایانی

ملانکولیا در من است و من در ملانکولیا. رنج و سرمستی مادرانگی؛ پستان‌هام از هجوم قطرات سفید تیر می‌کشند؛ و دهانِ کودک ناآرامم امتناع می‌کند از مکیدن. شناورم در بستر جریانی آشنا و ناآشنا. بیدار بودم، صداها را می‌دیدم و نورها را می‌شنیدم؛ خواب هم می‌دیدم. شبیه همان. حالا هم همان. بیدارم؛ و دستی کودکانه […]

کمی دیرتر برای فروغ

دیروز تولد فروغ بود. من در آستانه‌ی فصلی نامعلوم، گیج ایستاده بودم. دست‌هام سرد بودند و خیس از عرق. شاید روزی بالاخره تمام این اضطراب‌ها را مثل یک مشت وسایل دیگر، همین‌جا پشت سرم رها کنم و بروم. اتفاقی ساده و پیش پا افتاده، حتا از فصلِ نامعلوم هم دورم می‌کند. نامعلوم‌تر می‌شوم. باید می‌دانستم […]

Die schönsten Tage meines Lebens

Ich wollte einen Text für meinen 37-jährigen schreiben. Aber mein Kopf ist Leer von Worten. Nicht so, dass ich emotionslos bin. Nein. Die schönen Tage begannen zwei Wochen vor meinem Geburtstag. Und jetzt bin ich immer noch so voller Schönheit, dass mein Kopf Leer ist. Ich finde kein Wort für die vergangenen Tage. Tage, die so wundervoll und schön […]

ما خسته‌ایم و نیاز به خوابی داریم عمیق و بدون کابوس، حتی بدون رویا.

در مورد خودم، می‌دونم که دیگه یادم نمی‌آد قبل از اون آبان چه شکلی بودم یا چه احساساتی داشتم. فقط تنها چیزی که حالا در مورد خودم می‌دونم اینه که از بیست و پنج آبان اون سال دیگه حتا یه لحظه هم نبوده که از “این‌جا” و از “این‌ها” متنفر نباشم. ما شاد نبودیم، اما […]

متمایل به خاکستری

خیلی وقته که دیگه هیچ چیزِ اینجا رو دوست ندارم؛ نه آدم‌هاش، نه خیابون‌هاش، نه آسمونش، و نه حتا این ابرهای رهگذرش. این ابرهای رهگذر که حتا یک ساعت هم نمی‌مونن. صبح به هوای ابر و بارون و سرما بیدار می‌شم و تا ظهر خبری نیست. و ظهر، هنوز کیفور نشدم و هنوز طعم لذتش […]

ریزشِ نور

فصل رهایی بود. هست هنوز؟ روزها و شب‌ها به انتظارِ ابر و باران نشسته بودم. سکوت بود و نور. و گاه‌گاهی بادی از میانِ دو پنجره‌ی بازِ خانه می‌گذشت. می‌گذرد؟ سپس زمانی کوتاه، ابر را و باران را فراموش کردم. ابری در من باریده بود. و برکه‌ای جاری شده بود. زمانی کوتاه بود و بعد […]