جان، دلی‌ست که می‌خندد

آن‌چه از کلمات می‌دانم محدود است. زیاد خوانده‌ام و کمتر به خاطرم مانده. و تقریبا همیشه به این نتیجه رسیده‌ام که تمام دنیای من در صد واژه یا کمی بیشتر، کمی کمتر خلاصه می‌شود. از سال‌ها پیش که اولین کلمه را خواندم تا به امروز، به همین منوال بوده. اول یک کلمه و بعد سالی […]

سیارک ۲۰۱۱ ES۴

سیارک ۲۰۱۱ ES۴ فردا به زمین نزدیک می‌شود. و بی‌مکثی حتا به اندازه یک‌هزارم ثانیه از کنار زمین رد می‌شود. سیارکی از دیروز نزدیک می‌شود. نزدیک شدنش را می‌بینم، نگران نیستم. سال‌هاست چرخش و گردشش را دیده‌ام. سرعتش را می‌دانم. از جایم تکان نمی‌خورم. او هم مسیرش را سال‌هاست تغییر نداده. به هم نمی‌خوریم، نه […]

دل از من برد و روی از من نهان کرد

در سکوت می‌گذرد. در بی‌حسی. در خلأیی ناپیدا. پیداست. منم. خالیِ کلمات از من. خالیِ من از کلمات. خالیِ من از احساس. از لرزیدن. از عرق کردن. تابستان نیست و زمستان هم. پاییز شاید که برگردد، که برگردم. از خالی، از خلأیی که پیداست و ناپیدا. اما عجیب هم نیست اگر برنگردد، برنگردم. زمستان گذشت […]

همزاد ترس بزرگ شده‌ایم

کودکیم. دستی بزرگ و مردانه روی تن‌مان حرکت می‌کند. می‌ترسیم. سکوت می‌کنیم. درک واضحی از اتفاقی که افتاده نداریم. حرفِ دختری کودک، خواب/کابوسی تعریف کردنی‌ست که نمی‌داند کی و کجا به زبان آورده. کودکیم. متهم می‌شویم. نوجوانیم. مردی از فامیل، جایی، شبی، روزی، تنها شکارمان می‌کند. دست و پای بیخود می‌زنیم. می‌ترسیم. “ترس”، به اندازه‌ی […]

کلامی نیست، کلمه‌ای هست.

غم نیست، اما سوزشی هست. اندوه نیست، اما آوازی هست. دلیل نیست، اما مدلولی هست. دود نیست، اما آتشی هست. رخت نیست، اما چنگی هست. حزن نیست، اما بغضی هست. چیزی دلم را می‌فشارد که نمی‌دانم چیست و از کجا آمده. بغضی گلویم را می‌فشارد که نمی‌دانم از چیست و از کجا آمده. مدلول هست، […]

سال‌ها گذشته از سرمان، آنیا

آمده بود. ساعتی قبل. از سال‌ها قبل‌تر که دیده بودیم هم را، و کار کرده بودیم با هم در کافه‌ای که جا مانده بود از ده‌ها سال قبل‌ترش. آمده بود و نشسته بود روبرو، توی خانه‌ای که تازه است. رنگ‌هاش، دیوارهاش، وسایلش، حتا آدمش. حرفی نبود. همه چیز گفته می‌شود در نگاه‌هایی که از رنگ‌ها […]

به پرو پناه می‌آوری

که این‌طور، پس مردم می‌آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‌کنم می‌آیند تا بمیرند. || راینر ماریا ریلکه || دفترهای مالده لائوریس بریگه پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند. || رومن گاری ریلکه با بدبینی شروع می‌کند، پا که از اتاقش بیرون می‌گذارد سیاهی و دمل چرکی می‌بیند که از در و دیوار بیرون می‌ریزد. […]

مثل درخت‌های شیراز

ر یک‌روز گفته بود “یه سری آدم‌ها هستن که وقتی میان تو زندگیت باید برای همیشه نگه‌شون داشت. آدما‌هایی که حس می‌کنی باید موندگار باشن حس نمی‌کنی نمی‌بینی‌شون، انگار هستن همیشه، حتا اگه …” یا چیزی بیشتر و کمتر از این. حالا درست و دقیق هم به یادم نیست. حالا حتا ر هم دیگر نیست. […]

آئورا

کارلوس فوئنتس آنگاه که کبریت سوم خاموش می‌شود، تنها تو می‌مانی و عطرها. آهسته به راهرو می‌روی بار دیگر پشت در اتاق خانم کونسوئلو گوش می‌ایستی و آنگاه پاورچین به سوی اتاق آئورا می‌روی. در را، بی‌آن‌که بر آن بکوبی، باز می‌کنی و به اتاقی خالی پا می‌گذاری که در آن دایره‌ای از نور بر […]

بی‌تخیلی

می‌نویسم. بی‌تخیل می‌نویسم. بی‌خاطره حتا. همان روز که مورچه‌ها زیر پاهای دوازده سالگی‌ام صف بسته بودند و نور نیم‌روزی از شکاف‌های خورنده‌ی پتوی سربازیِ جا مانده از خاطرات شوهرخاله یا شاید باقی‌مانده روزهای جنگ، پشت پلک‌هام را بازی می‌داد، تخیل را بار مورچه‌ها کردم که خالیِ خالی هم راهی نشده باشند. ساعت دقیقش را یادم […]