شانزده سال دارد. در راه مدرسه به خانه، از کیوسک سر خیابان دستهگلی از رزهای سرخ متمایل به سیاه میخرد؛ که اگر در راه برگشت به خانه گم شود، رزهای سرخ راه را به او نشان بدهند. گلها را که در دست میگیرد، میبیند که رنگ خودش تغییر میکند. میگوید: امروز بنفشام. در مدرسه به دختری که روی نیمکت کنارش نشسته بود گفته بود: امروز، هشتاد و پنج روزه که بیدارم. دختر مانند همیشه تنها به او نگاه انداخته بود. دختر حتا یکبار هم از کلمههای سارینا چیزی دستگیرش نشده بود. همانطور که سارینا دو روز قبلتر به او گفته بود: حس میکنم روی تمام تنام غبار نشسته؛ حتا وقتی از حموم میآم بیرون هم میتونم گرد و غبار روی تنام رو حس کنم.
سارینا پنجره را باز میکند؛ پشت دستاش را روی گونهاش میکشد. گردی از غبار را جلوی چشمانش به آرامی در تاریکی شب میدرخشد. دانههای ریزریز. سارینا انگشتانش را روی گردناش میکشد. دانههای ریزریز غبارمانند، ستارههایی هستند خیلی نزدیک. سارینا به آن ستارهای فکر میکند که اطرافش را هالهای نورانی از غبار احاطه کرده است. مادر از اتاق دیگر او را صدا میزند.
- دستِ غبارگرفتهات رو به شیشههای پنجره نزن!
میانساله مرد، راه خانه را گم کرده است. سارینا میتواند صدای آدمهایی که راه خانه را گم کردهاند را بشناسد. میانساله مردِ راهگمکرده به آواز در کوچه قدم میزند: «خالیایم ما؛ دخترم؛ زنام؛ پدرم؛ خالیایم ما.» سارینا، انگشتان غبارآلودش را روی شیشهی پنجره میکشد. چهار قرص و یک لیوان آب را به اتاق مادر میبرد.
- بالاخره یک روز راه خونه رو گم میکنم.
مادر قرصها را همه با هم در دهان میگذارد و لیوان آب را نیمه مینوشد.
- هیچکس نیست توی این خونه به گلدونها آب بده.
سارینا آبی که در لیوان مادر باقیمانده را سر میکشد.
- من هم دارم خشک میشم.
سارینا یک شب پس از کشتهشدن ژینا توی دفترش مینویسد: *«ما حتی روزمان هم تاریک بود. آسمان روزمان هم تاریک بود. خورشیدمان نیز نمیدرخشید. در شهر ما کسی بوسهای نمیزد. روزهای گرم، سرد بود و روز های سرد نیز گرم. ما همه گیج و منگ، در انتظار آمدنها بودیم، ما به درستی میدانستیم که کسی نمیآید و نباید منتظر ماند. ما همه نفس میکشیدیم، ولی هیچکداممان زنده نبودیم. ما بودیم، اما نبودیم.میدانی؟ وجود داشتیم، بر روی زمین قدم میگذاشتیم، اما نبودیم. چندتایمان روی آسمانها سر میخوردیم، چندتایمان نیز در قهقرای زمین معلق میزدیم. همه از وجود یکدیگر با خبر بودیم، اما هیچکداممان حسی نداشتیم. ما روزمان نیز شب بود، ما شب و روزمان را درواقع گم کرده بودیم. ما نمیدانستیم که آیا اصلا باید برای ادامه تلاش کرد؟» در خیابان و در مدرسه از کنار هر کسی که میگذشت، تنها رنگی از آن شخص میتوانست ببیند. در ابتدا تنها توانایی آن را داشت که تاریکی و روشنی آدمها را تشخیص بدهد. خودش گفته بود «پس از بیداری» دیگر قادر بود رنگ هر شخص را ببیند. پیرزنی که هر روز ساعت چهار بعدازظهر با صندلیای تاشو به کوچه میآمد، به رنگ زرد روشنی بود که فقط روی سینهی قناریها میتوانستی آن رنگ را ببینی. مرد بقالِ کنار مدرسه، به رنگ سبزِ لجنی بود؛ و معلم مدرسه به رنگ خاکستری کدر و رطوبتگرفته. یک روز پیش از رسیدن معلم به کلاس، روی میز معلم با ماژیک قرمز نوشته بود: برای از بین بردن رطوبتِ رنگِ خود، میتوانید آن را به مدت یک شبانهروز روی پشتبام پهن کنید.
از خواب بیدار میشود. دست به صورتِ غبارآلودش میکشد. انگشتانش طعم خون گرفتهاند. صدای تمام تیرهای شلیکشده، شبِ گذشته از خوابهای منقطع او گذشته بودند. شاخهای از رزهای سرخ متمایل به سیاه را از گلدان جدا میکند. رز را میان گیسواناش میبرد. قیچی را از کشوی کنار تخت بیرون میآورد. دستهای از موهای خرماییرنگ و شاخهی گل رز را در مشتِ دستِ چپاش میگیرد. دستهی موها و شاخهی رز را با هم کوتاه میکند. موها و شاخهی کوتاهشده را توی کولهپشتیاش میگذارد. روی یکی از کاغذهای یادداشتی که پایین تخت روی زمین افتادهاند مینویسد: «نیاز داشت. او نیاز داشت؛ به نفس کشیدن. به دست روی هم گذاشتن. او نیاز داشت به ترس. به بودنهای بیبهانه. او در مردابِ رویاگوناش زندگی را تقلا میکرد. او نیاز داشت به زیستن. نیاز داشت که وجود داشته باشد. پس دستش را دراز کرد. نمیدانست به چه امیدی. فقط میخواست که قدمی بردارد. او یادش رفته بود که در مرداب است. لجن. نزول. تعفن. انزجار. نفرت. غم. فریادی که دهان ندارد. چشمانی که سو ندارد. آسمانی که رنگ ندارد. پاییزی که باران ندارد. و پایانی که پایان ندارد.»
پیش از اینکه خواب نیمشباش به رگبار اسلحهها و چوبدستیها بسته شود، خواب او را دیده بود. او را با همان موهای فرفری، و مژههای تابخورده دیده بود. پیش از اسلحهها، خندههای او بودند که ذهن سارینا را به هزار و یک رنگ درآورده بودند. او را دیده بود که از کهکشانی بنفش و نورانی به سمت او میآمد. بهدنبالاش میدوید. اما نزدیک نمیشد. چشمهای او را دیده بود که به درخشش دو ستاره به سارینا چشمک میزدند. سارینا در خواب میدوید. اما او به اندازهی کهکشانی بنفش، دور بود. کهکشانی بنفش با دو ستارهی پرنور. در خواب میتوانست خودش را ببیند. سارینایی که میدوید. خودش اما به رنگهای یک مارشملو درآمده بود. دیدن او، سارینا را به هزار و یک رنگِ مارشملویی درآورده بود. و درست همان لحظه که به ستارههای چشمهای او رسیده بود، تیرها شلیک شده بودند. «بوسههای خونین بر روی چشمانی سرد. چه رنگی بودند؟ آبی؟ نمیدانم! شاید هم بنفش! لبهایم داغ بودند. گفتم چشمانت را ببند! بوسیدماش، مژههای بلند و فِرَش را حس کردم.»
با طلوع اولین ستاره و شلیک اولین تیر در آسمان شب، کولهپشتی حاوی گیسوان و گل رز کوتاهشده را به پشت انداخت. غبار صورتاش را به بالش مادر کشید. گلبرگهای خشکشدهی گلدانها را روی میز کار برادرش گذاشت. ردِ لبانش را روی شیشهی پنجرهی اتاقاش کشید و از خانه بیرون زد. پشتِ در خانه یادداشتی چسابند: «وطنام بوی غربت میدهد…»
آسمانِ شب، از صدای تیرها و شعارها و ردِ خونها به کهکشانی مردابگون میمانست. کهکشانی از سیاهچالهها که همه را به درون خود میکشید. به جمعیتی از مردم بیدار رسید. به میان جمعیت رفت. به همراه دختران دیگر رقصید. روسریاش را به درون آتش انداخت و فریاد زد: «برای رفاه، برای مردم، برای بیداری. برای رفاه مردمِ بیدار.» صدای فریادش رساتر از هر فریادی بود. از جمعیتی به جمعیت دیگر میرفت. از میدان رقصی به میدان رقص دیگر. در آخرین میدان رقص و حلقهی آتش، سه مرد مزداردهاکی سارینا را نشان کردند. فریاد رسا و خندههای رهای سارینا، پوست تنشان را به خارش انداخته بود. جوشهای کهیر را زیر لباسهای فرمشان میتوانستند حس کنند. سارینا را نشان کردند. سارینا هنگام گریز، در خم یک کوچه، گیسوان و شاخهی رز کوتاهشده را به دختربچهای میسپارد که در مقابل در خانهای به ترانههای مردمِ بیدار گوش سپرده بود.
«دقیقهی آخر بود. نفسنفس میزد. چنان ترس برش داشته بود، که نمیدانست قدمهایش را چگونه بردارد. انگار خودش را گم کرده بود. میان نیستیها؛ میان آغوش گرم مادر؛ میان دستان گرم آدمها؛ میان قلب بزرگ کسی که نیست؛ میان خدایی که وجود ندارد؛ میان زمانی که ثانیه به ثانیه میگذرد؛ میان تمام چیزهایی که دیگر نیستند. شاید هم از همان اول نبودند.»
سارینا در کوچهها میدود. مزداردهاکیان به دنبالش. از کوچهای به کوچهی دیگر. میخواهد که کوچهها در ابدیتی تکرارشونده سرگردان باشند. میخواهد که یکی از کوچهها به کهکشانی بنفش و نورانی برسد. میخواهد چشمهایش را باز کند. اما بوی غربت همهجا هست. راه نفس را بسته و صداها را در خود محو میکند. کوچه اما به انتها میرسد. به پایان. کوچه به انتها میرسد و ضربات چوبدستیها آغاز میشود. درهای خانهها بستهاند. پردههای پنجرهها کشیده شدهاند. دستها و چوبدستیها خیال بازایستادن ندارند. سارینا چشمهایش را میبندد. اینجا نقطهی پایان است. اینجا نقطهی آغاز است. فرو افتادن در سیاهچالهای بزرگ و رسیدن به آغاز کهکشانی بنفش و نورانی.
«حس میکنم دارد تمام میشود همهچیز. لحظههای آخر. نفسهای آخر. خواب آخر. زندگیِ آخر. سارینای آخر. خیلی ترسیدم انگار. امشب همهچیز خیلی عجیب است. واقعا به آخر رسیده یعنی؟ واقعا دارم میترسم. تاریک است همهچیز و همهجا. چشمهام را که میبندم، یک سیاهچالهی عمیق میآید جلوی چشمهام. که در آن گم شدهام. داد میزنم. و کسی صدایم را نمیشنود. یک بار. دو بار. سه بار. نه. کسی نیست. بیخیالاش میشوم. شروع میکنم به دست و پا زدن. ولی هیچچیز را حس نمیکنم. معلقام… خلاء… بیصدایی… بدون اکسیژن…خلاء… تاریکی… بیحسی… بینامی… تاریکی… خلاء…»
بر روی آسفالت کهنهی کوچه، رد خونی باقی مانده است که رایحهی گل سرخ میدهد. دخترکی که گیسوان و شاخهی رز کوتاهشدهی سارینا را در دست دارد، شاخهی رز را به میان گیسوان کودکیاش میگذارد و از کنار رایحهی گل سرخ میگذرد.
اندیشه
*متنهای داخل«» از کانال تلگرامی سارینا برداشته شده است.
