یک سال قبل. همین روزها. که بیدار شده بودم و بهار رفته بود. و ترسیده بودم. و ترس مانده بود. و اضطراب شده بود. همین روزها نوشته بودم: “اضطراب. مهمانِ روزها دوباره برگشته. از ظهر. و بعد ساعتی زودتر. و فردا ساعتی زودتر. مثل قبل هم نیست. به چند ساعت و میزِ کار هم اکتفا نمیکند. جرات پیدا کرده. با شجاعت برگشته. به وقت اداری قناعت نمیکند. پیادهروی هم میکند. تا خانه. و تا شب. میترساندم حضورش. شب توی خانه میگذارمش و فرار میکنم. و بالاخره یک چهارشنبهای، با هم به اتاق مدیر میرویم و استعفا میدهیم”. و استعفا داده بودیم. نمیخواستم. آنجا را. هیچ تکهایش را.
چهار ماه قبلتر. چند روز مانده به یلدا. و اتفاق افتاده بود. اتفاق افتاده بودم. آن صبحِ چهارشنبهی مانده تا یلدا، پا گذاشته بودم به رویا. به فاصلهی یک قدم. سالها و ماههای زیادی نبود که یاد گرفته بودم بخواهم. که یاد گرفته بودم میشود رویا ساخت. و در آن اولین روزهای بعد از سی و هفت سالگی، به واقعیت رسیده بود. به واقعیت رسانده بودمش. در همان آستانهی واقعیتِ خیال ایستاده بودم و اشک بود و شدن بود. خواسته بودم و توانسته بودم. و زندگی تمام شده بود و زیستن، آغاز.
امروز. اینجا. سی و هفت سال و چند ماه و چند روز را توی چند کارتنِ موزی محکم گذاشتهام و فرستادهام به گذشته. به آغازِ اندیشه. و با دو چمدان و یک کولهپشتی، اندیشه را به آغازی دیگر آوردهام. که رویاهایی دیگر بسازد. که بتواند. حالا که توانستن را فهمیده.
از بهار قبل تا این بهار، از مرگ تا زندگی بود. از خواستن تا شدن. یک توانستنِ بزرگ؛ به اندازهی زندگی. حتا اگر دیر و دور.

