از این زمان دوزخی
وقتی زمان تراکم اندوهیست
و لحظهلحظه گلویت را
میفشارد
وقتی که چشمهایت
در گودنای حفرهی رخسارت
تاب میخورد.
آه
این آدمی چگونه جهان را به دوزخی
تبدیل میکند
از یاد میبرم همهی شعرهای عالم را
و از گلویم آوایی
چون دود برمیآید.
شکفتن سنگ
پرندهای در آفتاب
رخنه می کند،
صدایی
در آسمان.
منم
که در برابر خاک ایستادهام
به کوه خیره میشوم
و سنگ ساکت میماند
در سینهام.
اگر گلویم
یکدم
شکفته میشد
که نعرهای زمین را بشکافد
تمام عالم را بر دوش میکشیدم.
درون حنجرهام قارچهای زهر روییدهست،
دهانم از خزه انباشتهست،
و در نگاهم
آواز حسرتیست
که استخوانم را میتکاند.
کم از پرنده و آب
غبار میپوشاندم،
و خوشههای سنبله در پایم
قد میکشند.
چنین که میگذرد
مگر
که بادهای قرون
نوای استخوانم را بشنوند.
بتاب بر من ای آفتاب،
بتاب،
که تاب این همهام نیست.
ببار بر من ای ابر
ببار،
که بردباری ویرانم کرده است.
به چشمهایم بسیار اندیشیدهام
که گفته است
که سنگ در تبار من
همیشه سنگ میماند؟