دیالکتیک بی‌پایانی

ملانکولیا در من است و من در ملانکولیا. رنج و سرمستی مادرانگی؛ پستان‌هام از هجوم قطرات سفید تیر می‌کشند؛ و دهانِ کودک ناآرامم امتناع می‌کند از مکیدن. شناورم در بستر جریانی آشنا و ناآشنا. بیدار بودم، صداها را می‌دیدم و نورها را می‌شنیدم؛ خواب هم می‌دیدم. شبیه همان. حالا هم همان. بیدارم؛ و دستی کودکانه تارهای نازک موهام را نوازش می‌کند. خوابم؛ و به دنبال کودکم می‌گردم. من، زنی با موهای بلند و سیاه و پریشان. با پیراهنی بلند و دنباله‌دار؛ خاکستری متمایل به آبی. کودکم می‌گریزد. و می‌خندد به پشت. به من که دور و نزدیک مانده‌ام. بیدارم؛ عطر انگشت‌ها تارهای موهام را ردِ جوانه می‌اندازد. بر آبیِ متمایل به خاکستریِ پیراهنم. خوابم؛ می‌خواهم لپ‌تاپ را روشن کنم و ملانکولیا را بنویسم. درد اما جانم را گرفته. چشم می‌بندم به بیداری؛ به عطر خاکستری انگشت‌های آبی. برکه‌ای در آغوشم مانده که از سینه‌هام چکه می‌کند. فکر می‌کنم؛ همه مردم برای دیدن زیبایی، نور می‌خواهند. اینجا اما همه‌چیز زیباست؛ در تاریکی. چشم باز می‌کنم به خواب. برکه از آغوشم لغزیده؛ از سینه‌هام نشت کرده؛ از میان پاهام ریخته؛ و جاری شده. پا به آبیِ تاریکِ خاکستری می‌گذارم. به دنبال کودکم روان می‌شوم که می‌گریزد و می‌لغزد. و‌ راه زیباست. و من سیال. و سینه‌هام از حجمی منبسط بارور شده‌اند به درد.

Leave a comment