کمی دیرتر برای فروغ

دیروز تولد فروغ بود. من در آستانه‌ی فصلی نامعلوم، گیج ایستاده بودم. دست‌هام سرد بودند و خیس از عرق. شاید روزی بالاخره تمام این اضطراب‌ها را مثل یک مشت وسایل دیگر، همین‌جا پشت سرم رها کنم و بروم. اتفاقی ساده و پیش پا افتاده، حتا از فصلِ نامعلوم هم دورم می‌کند. نامعلوم‌تر می‌شوم. باید می‌دانستم که اینجا، سرزمین اتفاق‌های ساده‌ی دورکننده است. صبح بیدار می‌شوی و یک کاغذ پیش پا افتاده تو را دور می‌کند. وسط شلوغی و درهم‌ریختگیِ چهارشنبه تصویرهای تولد فروغ را می‌بینم. و پرت می‌شوم به یک سال و چهار ماه قبل‌تر. به آغاز. به کشف. به آن خطوط معذب و مشتاق. به آن شب و روزهای ناشناخته. به کتابی که تکه‌ایش را فرستاده بود. گوشه‌ی ذهن فراموش‌کارم یادداشت می‌کنم که وسط این ازدحام گریزی بزنم به کتاب جاودانه. از فصل نامعلوم فرار می‌کنم.

شب به دنبال یادداشت، می‌خواهم آن اولین مکالمات را دوباره مرور کنم. آن تکه‌ی کتاب جاودانه را هم پیدا کنم. خالی است اما. گویی هرگز نبوده. قلبم خالی می‌شود. می‌نویسم برای او. آن‌جا هم خالی است. چهارشنبه لبریز شده از همه‌ی آن‌چه نباید.

پنج‌شنبه ساکت و نامعلوم کتاب را پیدا می‌کنم. صفحه صفحه به دنبال آن یک تکه هرچه می‌گردم نیست. نمی‌بینم حتما. بعید هم نیست که آن تکه هم با چیزهای دیگر محو شده باشد. همیشه در مورد خودم گفته‌ام: حرف‌های من همیشه از دلتنگی شروع می‌شوند. هنوز هم همان. دلتنگ چیزهای کوچک و بزرگ. دلتنگ خیال و واقعیت. دلتنگ خواب و بیداری. سه‌شنبه به شکلی عجیب دلتنگ برکه‌ام بودم. کودکی که هرگز زاده نشد. و دلتنگش بودم. و چهارشنبه ساعت‌های طولانی نوزادی پنج شش ماهه در آغوشم بود. در واقعیت. و گاهی گریز می‌زدم به خیال، به خودم، به برکه‌ای که در آغوشم می‌خندد. به سینه‌ام که با هر مکیدنی درد و لذت مادرانگی را در اعماق وجودم ته‌نشین می‌کند.

“هر چیز زیبا و هر چیزی که می‌تواند رشد کند نتیجه‌ی زندگی‌ست. نباید فرار کرد و نفی کرد. باید رفت و تجربه کرد. حتا زشت‌ترین و دردناک‌ترین لحظه‌هایش را. البته نه مثل بچه‌ای بهت‌زده، بلکه با هوشیاری و انتظار هر نوع برخورد نامطبوعی.”

کلمات فروغ را می‌خوانم و بیشتر مطمئن می‌شوم که آن قرابتی که از نوجوانی شکل گرفته بود، بی‌دلیل نبوده. حرف‌هایی مشابه با کلماتی متفاوت. همیشه به آن‌ها که دوست‌شان داشتم گفته بودم. من از واقعیت دردناک زندگی هراسی ندارم. که اگر به تمامی با زندگی مواجه نشوی پس به قول فروغ از چه پر خواهی شد؟ اما آن‌ها چه کردند؟ فرار. از من یا از واقعیت دردناک زندگی؟ ما یکی بودیم. من همان واقعیت دردناک زندگی بودم. هی شکسته بودم و هی تکه‌های خودم را جمع کرده بودم و رفته بودم دوباره. می‌خواستم عاشق باشم. عاشق هرچیزی. می‌خواستم با عشق ببینم. هیچ‌وقت خسته شده بودم؟ بارها و بارها. اما هیچ‌وقت هم نمانده بودم. نه. ایمان داشتم به عشق. به انسان. به خودم. دارم هنوز. آن‌ها که فرار می‌کنند نه هیچ لذتی را در عمیق‌ترین لایه‌های وجودشان چشیده‌اند و نه هیچ دردی را. پس زخمی سطحی آن‌ها را فراری می‌دهد. چقدر همیشه دلم می‌خواست که آدم‌ها به عمق خودشان بروند. پس زندگی هرگز جدی نخواهد شد. پس زندگی هرگز زندگی نخواهد شد.

“من از آن آدم‌هایی نیستم که وقتی می‌بینم سر یک نفر به سنگ می‌خورد و می‌شکند دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت من تا سر خودم نشکند معنی سنگ را نمی‌فهمم… اگر می‌ترسیدم می‌مردم. اما نترسیدم… من همیشه به تجربیات خودم متکی بوده‌ام… اگر کشف نمی‌کردم فایده نداشت، آن‌وقت یک مقلد بی‌وجدانی می‌شدم، باید آن راه را طی می‌کردم. وقتی می‌گویم باید، این باید تفسیرکننده‌ی یک جور سرسختی غریزی طبیعی من است.”

همیشه همین بودم. هیچ‌وقت الگو و اسطوره‌ای نداشتم. بعضی اسطوره‌ها را بیشتر دوست داشتم. اما هرگز باعث نشدند راه آن‌ها را بروم. حتا اگر بارها سرم می‌شکست. باز هم می‌خواستم راه خودم را بروم. دنیای خودم را کشف کنم. زندگی خودم را بسازم و شکل بدهم. گیرم که همیشه برای هر چیزی دیر می‌رسیدم. اما دردها و لذت‌های منحصر به خودم را تجربه کرده بودم. می‌کنم هنوز.

“می‌دانید من آدم ساده‌ای هستم. به خصوص وقتی می‌خواهم حرف بزنم، نیاز به این مسئله را بیشتر حس می‌کنم… عیب کار من در این است که هنوز همه‌ی آن‌چه می‌خواهم بگویم نمی‌توانم بگویم.”

حتا همین ساده بودنم را هم هیچ‌وقت نتوانستم آن‌طور که باید بگویم. زندگی برای من ساده بود. با همه‌ی پیچیدگی‌ها و دردهاش. درد کشیده بودم، سرم شکسته بود، جای زخم‌هام هنوز خوب نشده بود، اما آن‌قدر زندگی ساده بود که وقتی برای هدر دادن نبود. باید بلند می‌شدم و ادامه می‌دادم. به لطفِ حافظه‌ی فراموش‌کارم ساده‌تر هم می‌شد. زندگی برای من آغوشی بود بی‌انتها که می‌توانستم تا ابد در آن بمانم. زندگی سینه‌ای بود برای رهایی من که می‌توانستم بی‌پایان به او عشق بدهم. آغوشی نماند. و عشقم بی‌سینه ماند. آن‌ها همه از سادگی‌ام گریختند. تمامِ راه‌های ارتباطی را بستند. و عشقم را پس زدند. و تلاشم بی‌سرانجام ماند. راه رفته بودم و مثل کولیان دوره‌گرد خوانده بودم که عشق زیباست. بوسه‌ای دهید مرا. و خوانده بودم با من بیا با من به آن ستاره بیا نه آن ستاره‌ای که هزاران هزار سال از انجماد خاک، و مقیاس‌های پوچ زمین دورست و هیچ‌کس در آن‌جا از روشنی نمی‌ترسد. و خوانده بودم با من رجوع کن با من رجوع کن به ابتدای جسم به مرکز معطرِ یک نطفه به لحظه‌ای که از تو آفریده شدم اکنون محراب جسمِ من آماده‌ی عبادت عشق است. و آغوش‌هاشان را بسته بودند و درهای خانه‌هاشان را و گریخته بودند از من. که می‌خواستم در پناه شب، از ماه بار بردارم و پر شوم از حجمِ کودکانِ به دنیا نیامده.

تولدت مبارک فروغ ساده و زیبا. چیزی به قرنی نمانده که از تو بگذرد، اما آدمیان هنوز عشق و آغوش و بوسه را برای گور نگه داشته‌اند. و من دلتنگم. برای تمامِ چیرهای کوچک و بزرگ. برای آن نیاز. و آن‌ها که به وقتِ اذان به سجده می‌نشستند، قبل از گریختن دهانم را بستند و به حکم کشیدند که دهانت را ببند زنِ ساده‌لوح. دهانت را ببند و بپذیر.   

Leave a comment