ما خسته‌ایم و نیاز به خوابی داریم عمیق و بدون کابوس، حتی بدون رویا.

در مورد خودم، می‌دونم که دیگه یادم نمی‌آد قبل از اون آبان چه شکلی بودم یا چه احساساتی داشتم. فقط تنها چیزی که حالا در مورد خودم می‌دونم اینه که از بیست و پنج آبان اون سال دیگه حتا یه لحظه هم نبوده که از “این‌جا” و از “این‌ها” متنفر نباشم.

ما شاد نبودیم، اما شکل غم هم نبودیم. لب‌هامان خنده نداشت، اما اندوه هم نداشت. چشم‌هامان برق و درخشش نداشت، اما اشک هم نداشت. نمی‌رقصیدیم، اما عزادار …

ما شاد نبودیم، اما شکل غم هم نبودیم.

Leave a comment