خیلی وقته که دیگه هیچ چیزِ اینجا رو دوست ندارم؛ نه آدمهاش، نه خیابونهاش، نه آسمونش، و نه حتا این ابرهای رهگذرش. این ابرهای رهگذر که حتا یک ساعت هم نمیمونن. صبح به هوای ابر و بارون و سرما بیدار میشم و تا ظهر خبری نیست. و ظهر، هنوز کیفور نشدم و هنوز طعم لذتش رو نچشیدم که ابرها پارهپاره میشن. با تیکههای نور. و نور که همیشه هست. و من که دنبال تاریکیام. تاریکروشنهای پاییزی.
اینجا اما همیشه پر از نوره. نور دودزده و چرک. خیلی وقته که دیگه هیچ چیزی اینجا دلم رو خوش نمیکنه. نه حتا دیگه این پاییز سر به هواش. که پاییز هم نیست. سایهی کثیفی از یه فصل فراموششدهست. اگه این آبیهای متمایل به خاکستری و اون سبزهای متمایل به خاکستری هم نبودند، حتما زودتر از اینها کم میآوردم. اما این آبیها و سبزهای متمایل به خاکستری چقدر دیگه میتونن سرپا نگهم دارن…